#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_205
- باشه. ولی زیاد روش حساب نکن. وقتی بیاد جنازه اس. بی هوش میشه.
- بگو اینقدر به خودش فشار نیاره.
- باشه. من دیگه برم.
- نهال و از طرف من یه گاز گنده بگیر.
- باشه...خداحافظ
ایکون یاهوی نسترن خاموش شد. سام نگاه ناامیدی به آی دی خاموش نیایش انداخت و صندلی چرخانش را به سمت میز مطالعه اش گرداند. روی میزش چند گیره تزئینی بود که به هر کدام یک عکس وصل کرده بود. عکس دسته جمعی از خودش و خاله و بچه ها و البته یونس که روزهای اخر گرفته بود.
یک عکس از یک نوزاد خوردنی که دهانش باز دوتا دندان نصفه و نیمه را نشان می داد. و عکسی از نیایش با کلاه سام که روی صورتش سر خورده بود و او داشت سعی می کرد از زیر ان به سام نگاه کند.
اصلا این عکس را فراموش کرده بود. ان روز بی هوا از نیایش که لباس هایش را بغل زده بود و به طرف حمام می برد گرفته بود.وقتی یک روز از سر دلتنگی افتاده بود توی گوشی اش این عکس را پیدا کرده بود و کلی ذوق کرده بود. و بالاخره همین عکس ها شده بودند هم دم روزهای تنهایی اش.
برخلاف تصورش دور شدنش از نیایش باعث فراموشی نشده بود انگار بیشتر نوعی عطش پیدا کرده بود. هر چه نیایش از او دوری می کرد. او مشتاق تر می شد. خیلی خودش را کنترل می کرد که این اشتیاق را توی حرف هایش نشان ندهد.
ولی گاهی که همه چیز از دستش در می رفت این دلتنگی را وصل می کرد به رابطه صمیمی گذشته. مدام وسط حرف هایش می گفت آنها مثل خواهرش هستند و البته منظورش نسترن بود نه نیایش.
همه چیز تا قبول شدن نیایش توی دانشگاه خوب بود. بعد از آن بود که کلی فرق کرد. کمتر می امد چت و تازه از چت تصویری هم خبری نبود. مدام نق می زد که حال ندارد لباسش را عوض کند و چیزی بپوشد. سام کلافه دستی به صورتش کشید. توی حرف های نیایش هیچ حس دوست داشتنی ندیده بود. از این می ترسید که با کسی توی دانشگاه اشنا شده باشد و او را به همین راحتی از دست بدهد. تصورش هم دردناک بود. هفت سال تمام با رویای چشم های تر او زندگی کرده بود. چشم هایی که خیلی دیر فهمید چقدر دوستشان دارد. به روزهای آخری که می خواست بیاد فکر کرد. روزی که مشغول بستن وسایلش بود.
همه چیز انگار ان روز عادی بود تنها نگاه خودش بود که گاهی گیج از احساس تازه اش روی نیایش می دوید. نیایشی که مثل همیشه بود. همانجور شاد و شیطان. ولی انگار او بود که عوض شده بود. چقدر آن روز خودش را سرزنش کرده بود ولی باز هم نمی دانست این نیروی تازه ای که او را به سمت نیایش می کشد از کجا ناشی شده. ناخودآگاه روی تمام رفتار او دقیق شده بود. هر چه به خودش فحش می داد و از خودش می پرسید چه مرگش شده جواب درست و حسابی برایش پیدا نمی کرد. مدام نگاهش را به نسترن و نیایش با هم مقایسه کرده بود همان موقع به نتیجه های تعجب آوری رسیده بود که قبلا زیاد به آن توجه نکرده بود. همان روز بود که فهمید از همان اول هم نگاهش به نیایش اصلا شبیه نسترن نبود. نسترن همیشه مثل خواهرش بود ولی نیایش جور دیگری بود که گیجش می کرد. درست که بارها به خودش و به او گفته بود که مثل خواهرش است ولی حالا که فکر می کرد می دید فقط ان را به زبان آورده و ته دلش اصلا اعتقادی به این موضوع نداشته.چقدر غذاب وجدان گرفته بود فکر میکرد دارد به خاله خیانت می کند. اینکه نیایش جلوی و خیلی راحت لباس می پوشید و یکی در میان یادش می رفت چیزی روی سرش بیاندازد یعنی این همه به او اعتماد داشتند. یعنی به چشم نامحرم او را نمی دیدند. مدام خودش را دلداری داده بود. تازه چقدر مطمئن بود با رفتنش تمام ان احساسات مسخره هم تمام می شود. فکر میکرد زیادی احساساتی شده چون قرار بود انجا را ترک کند و برود جایی که نه تنها هیچ آشنایی نداشت بلکه هیچ هم زبانی هم نداشت.
به وسایل روی میزش نگاه کرد. ناخودآگاه لبخند زد. روز جمع کردن وسایلش نسترن برای اینکه او را از گیجی در بیاورد برایش یک لیست تهیه کرده بود و هر گوشه اش را به دست یکی داده بود. خرده ریز های مورد نیازش را هم قرار بود نیایش جمع کند. هنوز تصویر واضحی از ان روز داشت. آهنگی که ان روز نیایش داشت گوش می داد را از توی لیستش پیدا کرد و گذاشت و سرش را به صندلی تکیه داد. چشم هایش را بست و آن روز مقابل چشمش تصویر گرفت.
نیایش آهنگ های مورد علاقه اش را گذاشته بود و توی اتاق سام در حال جمع آوری آنها زیر لب با بعضی از آهنگ ها زمزمه می کرد. لیست نسترن زیاد هم بلند بالا نبود. نیایش به لیست نگاه می کرد و بعد یکی یکی آنها را پیدا می کرد و روی تخت می گذاشت برای چک کردن نهایی. همانجور هم آهنگی را که تازه شروع شده بود زیر لب زمزمه می کرد. سام و بقیه در سکوت مشغول جمع کردن بقیه وسایل بودند. که صدای آهنگ تازه توجه سام را جلب کرد.
با اینکه تازه دیدمت انگار یه عمره با منی
انگار داری با اون نگات اسممو فریاد می زنی
چشمات باهام غریبه نیست یه تیکه از خود منه
دلم داره با نفسات برای تو پر می زنه
تویی که با اومدنت دلم پر از جوونه شد
خونه ویرونه ی من بازم دوباره خونه شد
تویی که بودنت برام دلیل زنده بودنه
تمام ارزوم فقط بدون تو نبودنه
دست هایش از کار ایستاد و به سمت اتاق چرخید. صدای زمزمه آرام نیایش را هم می شنید. با چند گام کوتاه و آرام خودش را مقابل در رساند.
romangram.com | @romangraam