#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_203


معصومه خانم برگشت توی آشپرخانه و گفت:

- این دیگه جون تو تنش مونده؟ نمی بینی چقدر لاغر شده. از صبح تا عصر که تو کارخونه است. یک سره هم کله اش تو یه مشت برگه و کتابه.

نسترن اسباب بازی نهال را داد دستش و رفت سمت آشپزخانه. کنار اپن ایستاد و به آن تکیه داد و گفت:

- خوب کار نیا ترجمه اس دیگه. اونجا رو کارش حساب می کنن.

- منم حرفم همینه. تو کارخونه مترجمه خوب بسشه دیگه این کار با استادش دیگه ای چه صیغه ای؟ شبا تا دیر وقت بیداره.

- شما که نیا رو می شناسی چقدر کله شقه. در ضمن کارشم دوست داره.

- آره. واقعا هم چقدر دوست داره. یادنت نیست چقدر سر کلاس زبان رفتن غر می زد.

- اوه اون مال شش، هفت سال پیش بود. الان که هم از رشته اش راضیه هم از کارش. تازه مامان جان اون زبان انگلیسی بود ولی نیا مترجمی فرانسه خونده.

- حالا چه فرقی می کنه. زبان زبانه دیگه.

نسترن با مادرش بیشتر کل کل نکرد. نگاهی به ساعت انداخت و رفت سمت اتاق و گفت:

- فکر کنم سام دیگه کم کم پیداش بشه.

معصومه خانم با شنیدن نام سام نیایش و مشکلاتش را فراموش کرد و گفت:

- ازش بپرس کی می آد. یک ساله که داره امروز و فردا میکنه.

- مامان جان الکی که نیست باید کاراشو راست و ریست کنه دیگه.شرکتش هست. دانشگاهم هست.

پشت کامپیوتر نشست و روشنش کرد. ان اوایل کلی مشکل داشتند با اینترنت دیال آپ و آن سرعت افتضاح خیلی نمی توانستند با او راحت ارتباط برقرار کنند. آن موقع هنوز اینترنت پر سرعت زیاد رایج نبود.

ولی الان دو سالی بود که مشکلشان حل شده بود. حالا هم می توانستند هرقدر می خواهند با سام چت کنند و هم اینکه لااقل یک ارتباط تصویری نصفه و نیمه با هم داشته باشند. درست که اینترنت پر سرعت فقط اسمش پر سرعت بود و دردسرهای خودش را داشت ولی لااقل از ان سیستم دیال اپ شکنجه آور بهتر بود. البته با وجود در دسترس بودن اینترنت باید سام هم وقت چت کردن را پیدا می کرد. خصوصا چند وقت پیش که در حال نوشتن پایان نامه بود. توی یک سال یکی دو بار آن هم خیلی کوتاه وقت کرده بود با آن چت کند. تازه اگر اخلاف ساعت یازده ساعته را هم در نظر نمی گرفتند. نیایش تا زمانی که دانشگاه قبول نشده بود مدام منتظر وقتی بود که سام اعلام آمادگی کند و او هم شیرجه بزند پای نت.ولی از وقتی دانشگاه قبول شد. کم کم خودش را سرگرم درسش کرد و از هیجانش برای چت کردن کم شد و این اواخر هم که کلا به نسترن می گفت سلام برساند.

با روشن شدن نشانه یاهوی سام نسترن با خوشحالی سلام کرد.

- سلام مهندس.

- سلام خانم مهندس. باز این نیا جا خالی داده؟

نسترن لبش را گزید.

- با استادش قرار داشت.

- بابا این یه ساله لیسانس گرفته چه استادی شد اخه؟

- چه می دونم. ولی بهت سلام رسوند.

romangram.com | @romangraam