#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_202
- نیا!!!!
- اوف چیه باید برم کار دارم.
نسترن با چند قدم خودش را به او رساند و در حالی که به دست های او که داشتند تند تند کتانی هایش را گره می زدند نگاه می کرد گفت:
- ولی سام قراره نیم ساعت دیگه آن بشه.
نیایش بدون اینکه سرش را بالا بگیرد گفت:
- می دونم. ولی گفتم که کار دارم.
- نیا این چند بار اخیر که باهاش حرف نزدی همش سراغت و می گیره.
نیایش بالاخره بستن بند هایش را تمام کرد و راست ایستاد و گفت:
- بهش سلام برسون بگو وقت سرخاروندن نداره چه برسه به چت کردن.
بعد هم پوشه کاغذهایش را زیر بغلش زد و در را باز کرد و دوان دوان از پله پائین رفت. نسترن مقابل در ایستاد تا نیایش توی پاگرد پله گم شد. برگشت و در را بست که نگاهش به در اتاق سابقش افتاد. نهال دخترش تاتی کنان از اتاق بیرون امد در حالی که با یک دست چشمان خواب آلودش را می مالید با نگاه دنبال نسترن گشت.
نسترن به سمت او رفت و نهال هم با دیدن مادرش دست هایش را باز کرد تا او را در آغوش بگیرد.نسترن صورت دخترش را بوسید و گفت:
- چرا بیدارشدی مامانی؟
نهال فقط خودش را بیشتر به مادرش چسباند و نسترن به سمت کاناپه رفت و رویش نشست تا دخترش را شیر بدهد. معصومه خانم سرش را از آشپزخانه بیرون اورد و پرسید:
- نیایش رفت؟
نسترن به چهره نهال که هم زمان با خوردن شیر از گوشه چشم او را می پائید لبخند زد و گفت:
- آره. چرا اینقدر هول بود.
- چه می دونم والا. این استاده دم به دقیقه بهش زنگ می زنه. اینم مثل فشنگ می ره.
نسترن نگاهش را بالا آورد و به معصومه خانم که متفکر و به جایی خیره شده بود گفت:
- نگران چی هستی مامان جان؟ نیایش هم مثل بقیه دانشجوها.
معصومه خانم نفس عمیقی کشید و گفت:
- نیایش درسش یک ساله تمام شده ولی نمی دونم چرا هنوز با بعضی استاداش ارتباط داره. زیاد از این کارش خوشم نمی اد. ولی می دونی که چه جوریه ادم نمی تونه باهاش حرف بزنه. فورا عین سگ می خواد پاچه ادم و بگیره.
نسترن نهال را که شیرش را خورده بود بوسید و روی زمین گذاشت و گفت:
- من ازش پرسیدم. گفت داره با چند تا دیگه از بچه ها و استادش یه کار گروهی می کنه.
romangram.com | @romangraam