#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_201
- تو که منظورت این نیست که سام نره؟
نیایش چند لحظه ای به چشمان نسترن نگاه کرد و گفت:
- نه...فقط...فقط...
سام منتظر به او نگاه کرد. نیایش به سمت سام چرخید و گفت:
- فقط قول بده بر می گردی...باشه؟
سام نفس عمیقی کشید و لبخند کم رنگی زد و گفت:
- من کی گفتم بر نمی گردم اخه دختر خوب.
نیایش توی چشم های سام خیره شد و گفت:
- قول بده....
چشم های تر نیایش زیر تاریک و روشن ماه بد جور قلب سام را به تپش انداخته بود سام متعجب از این حالت خودش محو صورت نیایش شده بود. آن چشم های مشکی همیشه براق با ان مژه های بلند. گونه های سرخ و لب های کوچک نیایش ناگهان برای سام رنگ دیگری گرفت.
دست هایش ناخودآگاه مشت شد. احمقانه بود. این حسی که الان داشت احمقانه ترین حس عالم بود. چرا دلش می خواست این دخترک کوچک و بی پناه را در آغوش بگیرد و آرامش کند. چرا دلش می خواست اشک هایش را با دست خودش پاک کند و به او بگوید نمی رود. به او اطمینان بدهد که نمی رود. صدای نسترن بود که از آن دست و پا زدن های ذهنی نجاتش داد:
- سام؟
سام به سمت نسترن چرخید و گیج به او نگاه کرد.
- چیه؟
- تو که بر می گردی؟
سام دوباره گیج به سمت نیایش چرخید که با همان حالت معصومانه نگاهش می کرد. همانجور که خیره چشم های نیایش بود گفت:
- من...من... حتما بر می گردم. قول می دم.....نیا!!
**
نیایش داشت تند تند کفش هایش را می پوشید که نسترن با تعجب از اتاق بیرون امد و گفت:
- کجا داری می ری؟
نیایش بدون اینکه سرش را بالا بگیرد گفت:
- با استادم قرار دارم.
نسترن اعتراض کرد:
romangram.com | @romangraam