#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_200
نیایش سرش را بالا اورد و به سام که با لبخند به او نگاه می کرد خیره شد و لبخند کجی زد و گفت:
- تو همش مارو مجبور می کردی این کارو بکنیم.من و نسی... بعد وقتی لو می رفت همه رو می انداختی گردن من.
قبل از اینکه سام چیزی بگوید. صدای خش دار نسترن بین مکامله شان پرید:
- ولی خاله نرگس خیلی زنگ تر از تو بود و می فهمید همه آتیشا از گور یه دونه پسرش بلند میشه.
سام به نسترن نگاه کرد که آرام آرام به آنها نزدیک می شد. سام به چهره او خیره شده بود و نسترن سرش پائین بود. درست کنار سام ایستاد و او هم روی لبه پشت بام خم شد و کوچه را نگاه کرد.
نیایش با دیدن نسترن بلند شد و طرف دیگر سام ایستاد. هر سه سکوت کرده بودند که نسترن به سام گفت:
- من بهت گفتم بدجنس عوضی!
سام با تعجب به سمت او چرخید نسترن داشت شرم زده می خندید. نیایش برگشت و به چهره بهت زده سام و لبخند روی لب های نسترن نگاه کرد و پخی زیر خنده زد. سام با این حرکت او از بهت در آمد و گفت:
- چرا؟
نسترن شانه ای بالا انداخت و گفت:
- چون لجم گرفت که می خوای بری و شاید تو عروسیم نباشی.
نیایش کنار دیوار سر خورده بود و شانه هایش از شدت خنده می لرزید. سام نگاهی به او و نسترن انداخت و او هم خنده اش گرفت. نسترن هم خنده آرامی کرد و سری تکان داد. سام همانجا سر خورد و کنار نیایش نشست.
خنده تند نیایش حالا تبدیل به اشک های آرامی شده بود که روی صورتش می ریختند. سام زانوهایش را تا کرد و مچ دست هایش را روی زانوهایش گذاشت و به نیایش نگاه کرد. برق اشک را روی گونه اش دید:
- نیا؟؟!!!
نسترن از روی لبه پشت بام بلند شد و به او که آرام آرام گریه می کرد نگاه کرد. دوباره بغض به گلویش چنگ زد. همانجا سر جایش نشست. درست در طرف دیگر سام و دوباره زانوهایش را بغل کرد. سام کلافه به ان دوتا نگاه کرد و گفت:
- به خدا اصلا نمی رم. جهنم.
با این حرف نسترن از جا پرید یاد حرف مادرش افتاد. که گفته بود سام اگر رفتار آنها را ببیند پشیمان می شود. با سرعت اشک هایش را پاک کرد و گفت:
- چی چی و نمی ری؟ مگه دست خودته....
سام به او نگاهی انداخت و گفت:
- با این کارایی که شما می کنین من چطوری دل بکنم و برم.
نسترن خم شد و نیایش را صدا زد:
- هی نیا..منو نگاه کن
نیایش صورتش را به سمت او چرخاند. نسترن مستقیم به چشم های او نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam