#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_198
- خاله معصوم نگاهی به در بسته اتاق نسترن انداخت و گفت:
- بیا بشین.
و او را به سمت پذیرایی هدایت کرد. سام دوباره نگاه مغمومی به در اتاق نسترن انداخت و گفت:
- نه بعدا میام.
خاله معصوم لبخند دلگرم کننده ای به او زد و گفت:
- بذار با خودش کنار بیاد. نسترن همیشه همین جوره اولش داغ می کنه بعد آروم میشه. ازشون دلخور نباش. اونا...خیلی دوستت دارن.
سام شرم زده سرش را پائین انداخت و گفت:
- می دونم. همین اذیتم می کنه.
و دستهایش را توی جیبش کرد و چرخید و نیم نگاهی به خاله اش انداخت و گفت:
- می رم پیش نیا.
خاله معصوم سر تکان داد. سام هم با یک آه بلند به سمت پله رفت و آرام آرام از ان بالا رفت. در پشت بام را بدون سر و صدا باز کرد و نگاهش را چرخاند. می دانست نیایش کجاست. بچه هم که بود گاهی که خراب کاری می کرد پشت کولر واحد دو که درست کنار لبه پشت بام بود پنهان می شد.
پشت بام نیمه تاریک بود. تنها نوری که از تابش نصفه ونیمه ماه ناشی میشد باعث روشنی اش می شد. نگاهی به سمت کولر انداخت و دست به جیب رفت به همان سمت. باد می امد و مدام موهایش را توی چشمش فرو می کرد ولی احساس می کرد حوصله ندارد که دستش را از جیبش در بیاورد و موها را کنار بزند.
همانجور سلانه سلانه رفت به سمت جایی که فکر می کرد نیایش نشسته. نیایش زانوهایش را بغل کرده بود و توی تاریک و روشن گوشه پشت بام نشسته بود وبه دیوار خاکستری مقابلش زل زده بود. سایه سام را که احساس کرد به آرامی به سمت او چرخید و برای چند لحظه نگاهش کرد.سام احساس بدی داشت. نگاهش را از نیایش گرفت و جلوی پایش دوخت.
- چرا اینجا نشستی؟
نیایش بدون اینکه نگاهش را از سام بگیرد گفت:
- بر می گردی؟
سام نگاهش را بالا اورد و به چشم های نیایش که توی اشک خیس خورده بودند خیره شد. دردی از توی سینه اش رد شد. لبش را با حرص جوید. از خودش شاکی بود. او هیچ وقت این همه احساساتی نبود.دست هایش را توی جیب مشت کرد و فاصله کوتاه بین خودش و او را با دو قدم طی کرد و کنارش نشست.
نیاش کمی کنار خزید تا توی ان فضای کوچک جا برای او هم باشد. این بار بدون اینکه به او نگاه کند سوالش را تکرار کرد:
- بر می گردی؟
سام دست هایش را دور زانوهایش حلقه کرد و گفت:
- معلومه که بر میگردم.
نیایش بدون اینکه به حرف سام توجهی بکند گفت:
- می دونستم دلت براش تنگ میشه.
romangram.com | @romangraam