#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_197


- به من دروغ گفت. بدجنس عوضی گفت هیچ وقت تنهام نمی ذاره. برای عروسیم کلی نقشه براش داشتم. داره می ره. معلوم نیست اصلا کی بیاد.

نیایش دماغش را بالا کشید و بدون نگاه کردن به نسترن گفت:

- ولی برمی گرده. مگه نه؟

نسترن از روی تخت پائین خزید و کنار نیایش نشست و گفت:

- نمی دونم.

نیایش که چشم هایش بیش از حد باز شده بود به نیم رخ نسترن نگاه کرد و گفت:

- یعنی..یعنی تو می گی برا همیشه می ره؟

- گفتم که نمی دونم. ولی مطمئنم عروسی من نیست حتی شاید وقتی تو دانشگاه هم قبول شی نباشه....

بغض نذاشت حرفش را ادامه بدهد. نیایش لبش را گاز گرفت و پاهایش را بیشتر بغل کرد و آرام گفت:

- یعنی داره می ره پیش ساحل؟

نسترن قطره اشک مزاحمش را گرفت و گفت:

- بعید نیست. اصلا چرا از وقتی که اون رفت به فکر افتاد بره؟

نسترن ساکت شد و او هم زانوهایش را بغل کرد. نیایش با صدای لرزانی گفت:

- نکنه بره اونجا و....باساحل...

دوباره لبش را از گرفت. چیزی که همیشه از ان وحشت داشت در حال اتفاق افتادن بودن. سام داشت می رفت و شاید برای همیشه او را از دست می دادند...از دست می دادند؟.... یا از دست می داد؟ سرش را به شدت تکان داد و با عجله از جا بلند شد و از خانه بیرون زد. نسترن همانجا نشتسه بود و به دیوار زل زده بود. انگار اصلا متوجه رفتن نیایش هم نشده بود.

هیچ وقت حرفی نزده بود. نیایش بیشتر ناراحتی اش را نشان داده بود.همیشه همینجور بود. نیایش حرف می زد و او سکوت می کرد.حالا رفتن سام برایش خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر می کرد. توی تمام این سال ها همین که بود برایش بس بود. حتی حالا که یونس را داشت باز هم جای سام در قلبش محفوظ بود. سام برایش یک تکیه گاه همیشگی بود. یک دوست که هر وقت لازمش داشت بود یکی بالاتر از برادر و پدر. گونه اش را روی زانویش گذاشت و اشک هایش را رها کرد.

سام بعد از چند دقیقه که همانجا پشت در خشکش زده بود بالاخره سنگرش را رها کرد و در را باز کرد و نگاهی به پله ای که به طبقه بالا می رفت انداخت. با سستی به سمت پله رفت. حرکت نسترن بیشتر متعجبش کرده بود. ولی نگاه نیایش انگار قلبش را سوزانده بود.یا نگاه نیایش با همیشه خیلی فرق داشت یا او...یا او چه نتوانست جوابی برای این سوال پیدا کند.

دست به جیب به سمت واحد چهار رفت. خودش هم نمی دانست می خواهد چه بگوید. ولی پاهایش داشتند به آن سمت می بردندش. هنوز به پا گرد نرسیده بود که صدای قدم های تندی را شنید که به سمت پشت بام می رفت. پا تند کرد و خودش را جلوی واحد چهار رساند.

صدای در پشت بام را شنید که آرام به هم خورد. نگاهش را از بالا گرفت و با یک اه در زد. خاله معصوم خودش در را باز کرد. با دیدن سام لبخند زد و کنار کشید و اجازه داد سام وارد شود.

سام نگاهی از روی شانه به پله هایی که به سمت پشت بام می رفت نگاهی انداخت و گفت:

- نیا بود؟

خاله معصوم فقط سر تکان داد. سام به سمت اتاق نسترن چرخید که در به سرعت بسته شد. سام آهی کشید و به خاله معصوم گفت:

- فکر نمی کردم اینقدر ناراحت بشن.

romangram.com | @romangraam