#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_196


نسترن روی تختش چمباتمه زده بود.و به دیوار رو به رو خیره شده بود. نیایش سلانه سلانه به سمت اتاقش رفت. ولی دلش نمیخواست توی این لحظه تنها باشد.به سمت اتاق نسترن رفت و مقابل نسترن روی زمین نشست و به اونگاه کرد. نسترن بغض نکرده بود فقط اخم کرده به دیوار زل زده بود.

نیایش نفس عمیقی کشید و گفت:

- نسی...

نسترن انگار که با خودش حرف می زد گفت:

- یک ساله که برنامه ریخته حالا به ما می گه.

صدای بسته شدن در نگاه نیا را سمت در خانه چرخاند. معصومه خانم با یک آه روسری را از سرش برداشت و به دخترها نگاه کرد.آرام به سمت اتاق نسترن رفت و توی چهارچوب ایستاد و به نرمی گفت:

- اصلا کارتون درست نبود.

نسترن با حرص به سمت مادرش برگشت و گفت:

- کار اون درست بود؟ یک سال مامان..یک ساله که تصمیم داره بره و حالا به ما میگه...چه فکری با خودش می کرد؟ اینکه ما جلوشو می گیرم؟ ما آویزونشیم نمی ذاریم بره؟ آره مامان؟

صدایش لرزید و بالاخره اشک روی گونه هایش سر خورد:

- چرا همون اول نگفت...

معصومه خانم با ناراحتی او را نگاه کرد که نسترن با حرص اشکش را پاک کرد و اضافه کرد:

- بگو آقا چه دست و دل باز شده هی پول به پای ما ریخت که دهنمون بسته باشه.

صدای فریاد توبیخ آمیز معصومه خانم هم نسترن را ساکت نکرد:

- نسترن معلوم هست چی می گی؟

- آره می دونم دارم چی می گم. والا چه لزومی داشت که از ما پنهان کنه.

نیایش با همان بغض توی گلو به نسترن و مادرش زل زده بود.اصلا حرفی نداشت که بزند. مغزش خالی شده بود. معصومه خانم با اخم های در هم رفته وارد اتاق نسترن شد و روی تخت او نشست و گفت:

- خیلی بی چشم و رویی. محمد برای ما همه کار کرده. تازه همون موقع به من گفت. خودم نذاشتم به شما بگه. می دونستم اینقدر بچه این که از این اداها در میارین.

نیایش زانوهایش را در آغوش گرفت. بغضش نه گریه می شد و نه رهایش می کرد. معصومه خانم با همان چهره در هم رفته بلند شد و گفت:

- من محمد و می شناسم. اگر به شما می گفت با این کارای شما پشیمون می شد و نمی رفت.

بعد صدایش پر از غصه شد و گفت:

- این بچه حق داره زندگی کنه. ما نباید جلوشو بگیرم. باید بره. باید بره و خودشو بسازه.

بعد چرخید و آرام آرام دور شد. نسترن نگاهش را از قاب خالی چهارچوب گرفت و به نیایش دوخت که با چشم هایی که لایه ای از اشک پوشانده بودشان نگاهش کرد. نگاهش تر بود ولی اشک هایش انگار جایی پشت یک سد جمع شده باشند فرو نمی ریختند. نسترن ولی راحت اشکش را رها کرده بود. به نیایش نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangraam