#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_195
- نمی دونم.
نیایش چیزی نگفت و در سکوت هر دو سوار ماشین شدند و به سمت خانه رفتند.
داشت به تاریخ مورد نظرش نزدیک میشد. سام کلاس سوم را با معدل بالا تمام کرده بود. امتحانات متفرقه توی بهمن ماه برگذار شده بود و به خوبی از پس انها بر امده بود. و خرداد ماه در حال دادن امتحانات پیش دانشگاهی بود.
این روزها عجیب اضطراب داشت. اوایل تابستان هم قرار بود امتحان ایلتس بدهد.کلاس های زبانش عالی پیش می رفت. بالاخره روزی رسید که قرار بود همه چیز را به خاله و بچه ها بگوید. البته خاله که در جریان بود ولی نسترن و نیا چیزی نمی دانستند.
بعد از امتحان ایلتسش خاله و بچه ها را دعوت کرد خانه اش. شام را از بیرون سفارش داد و همه چیز را برای پذیرائی آماده کرد. چای را آماده کرد. نیایش و نسترن مثل همیشه می گفتند و می خندیدند ولی سام توی فکر بود. نمی دانست چطور باید شروع کند. بهتر دید حرف هایش را بگذارد برای بعد از شام. خاله معصوم حال سام را درک می کرد و چیزی نمی گفت ولی نیا و نسترن مدام سر به سر سام می گذاشتند و می گفتند سام اضطراب کنکور گرفته. بالاخره شام هم تمام شد. نیایش دوباره رفته بود و مشغول آماده کردن نسکافه بود. با فنجان های نسکافه برگشت توی سالن و لیوان مورد علاقه سام را گذاشت جلویش و گفت:
- اینم برای آقای مهندس.
سام سعی کرد لبخند بزند ولی زیاد هم موفق نبود. وقتی نیایش سر جایش نشست. سام نگاهی به انها انداخت و بعد هم روی چهره خاله معصوم ثابت ماند. خاله با سر به او فهماند که شروع کند. سام هم لب هایش را تر کرد و گفت:
- امشب گفتم بیاین اینجا که یه چیزایی رو بهتون بگم.
نیایش نسکافه اش را به لب برد و از بالای فنجان به چهره مضطرب سام نگاه کرد. سام نگاهش را به دست های قفل شده اش دوخت و گفت:
- همه تون از شرایط من خبر دارین. می دونین چه اوضاعی دارم. وقتی اون ارث کلون بهم رسید خودم هم تا مدتی شوکه بودم.
نیایش دست از خوردن کشید .نسترن انگشتش را به لب برد و جوید.سام قرار بود حرف خاصی به آنها بزند از اضطرابش کاملا معلوم بود.سام ادامه داد:
- اوایل فکر می کردم میشه کارخونه رو سپرد دست یکی و خودم به زندگیم برسم. ولی با اوضاعی که پارسال پیش اومد فهمیدم نمیشه. جهان دار و برداشتم و یکی دیگه رو آوردم جاش. مجبور شدم خودم وقت و بی وقت برم سر بزنم تا اوضاع از دستم خارج نشه. ولی با این بی تجربگی من کسی برای حرفم تره هم خورد نمی کنه. اگر از ترس اخراج شدن نبود همه تا حالا حرف دلشون و زده بودن. سوسه اومدنای هادی هم مزید بر علت شده بود. اگر کمک های آقای صدرایی نبود نمی دونم چی میشد.
سام مکث کرد نفس عمیقی کشید و گفت:
- من نمی خوام همه فکر کنن بی دست و پام. نمی خوام فکر کنن این ارثیه حقم نیست. می خوام خودم و ثابت کنم.
بعد نگاهش را بالا اورد و گفت:
- از تابستون پارسال افتادم دنبال کارام. حقیقتش جرقه این فکر و پیشنهاد ساحل زد که بهم گفت برم کانادا درس بخونم.
دهن نسترن و نیایش باز مانده بود. سام نگاهش را از نگاه خیره و بهت زده آنها گرفت و گفت:
- آخر تیر دارم می رم. باید پاسپورتم برای رفتن یک ساله باشه تا بتونم برم. برای همین پارسال نرفتم و شروع کردم به درس خوندن و کلاس زبان رفتن که همین جا کارامو جلو بندازم.
خاله معصوم به او لبخند زد. سام شرمگین سرش را پائین انداخت و گفت:
- خاله در جریان بود. همون موقع ها بهش گفتم. یعنی می خواستم ببینم کارم درسته یا نه که خاله هم بهم گفت برای پیشرفتم هر کار که می دونم بهتره انجام بدم.
سام نمی توانست سرش را بالا بگیرد. چشم های نیایش و نسترن برق می زد. صدای در باعث شد که سرش را بالا بگیرد. نسترن رفته بود ونیایش دلخور ترین نگاهش را توی چشم های او انداخت و بعد هم بلند شد و پشت سر نسترن رفت. سام نگاه حیرانش را به خاله اش انداخت او هم بلندشد و لبخد زد و گفت:
- اولشه بعد عادت می کنن.
سام هم بلند شد و خاله اش را تا جلوی در بدرقه کرد. در را بست و به ان تکیه داد. فنجان های دست نخورده قهوه به او دهن کجی می کردند.
romangram.com | @romangraam