#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_194
ساحل به چشم های سام خیره شد و گفت:
- ته ته دلم می گفتم سام بامعرفت تر از اینه که نیاد...ولی دیگه داشتم نا امید می شدم.
سام با خنده سنگینی گفت:
- باز خوبه فحشمون ندادی.
ساحل بلند خندید و نیا هم لبخندی زد و همان موقع دوباره مسافران پرواز تهران پیج شدند. پدرش چمدان هایش را تحویل داده بود و داشت می آمد به سمتش.
- ساحل؟
و نگاهی اخم آلودی به سام انداخت که سام آن را نادیده گرفت. ساحل به سمت پدرش چرخید و گفت:
- اومدم.
و دوباره رو به سام ایستاد و با صدایی که سعی می کرد شوخ باشد ولی از بغض می لرزید گفت:
- امیدوارم وقتی بر می گردم یه مدرک تپل داشته باشی.
سام دست به جیب خندید و گفت:
- تو نگران درس خودت باش که رفتی اونجا جو گیر نشی.
نیایش ریز ریز خندید و ساحل سعی کرد بغضش را قورت بدهد:
- عمرا برای اینکه روی تو رو کم کنم حتما می خونم.
پدرش دوباره صدایش کرد. صدایش پر از حرص بود.
- ساحل دیرت شد.
ساحل این بار به سمت پدرش نچرخید و گونه نیایش را بوسید و با سام دست داد و یکی دو قدم عقب عقب رفت و به بعدم هم چرخید و همراه پدرش به سمت گیت رفت. سام و نیایش تا عبور او از گیت با نگاه بدرقه اش کردند. سام با یک نفس عمیق چرخید و نیایش هم به تندی او را همراهی کرد. سرش را بالا گرفت و به سام که همانجور دست به جیب و سر به زیر به سمت در خروجی می رفت نگاه کرد و گفت:
- دلت براش تنگ میشه؟
سام نگاه متعجبش را بالا آورد و گفت:
- برای کی؟
نیایش نگاهش را دوخت به رو به رو گفت:
- ساحل.
سام هم نگاهش را از او گرفت و به رو به رو دوخت و گفت:
romangram.com | @romangraam