#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_193
سام خنده آرام و سنگینی کرد و گفت:
- شایدم اومدم...مگه چیه.
- خوب خسیس اینقدر پول داری پاشو بیا اون ور برای تعطیلات.
- تو هنوز نرفتی داری حرص تعطیلات منو می زنی.
ساحل آه کشید و گفت:
- بالاخره یه جوی باید دل خوش کنم خودمو.
- ساحل اگر فکر می کنی راهی که انتخاب کردی درسته پس ازش راضی باش و بدون ترس شروعش کن. اگرم فکر می کنی غلطه همین الان که نرفتی راحت تر می تونی ازش دست بکشی.
- نه دیگه نمی تونم. باید برم.
- پس تمام فکرت و بذار روی هدفت بدون تردید.
- باشه. ممنون. من دیگه برم.
- مواظب خودت باش.
- ممنون خداحافظ.
ساحل داشت چمدان هایش را می کشید به سمت گیت. پدرش هم داشت سعی می کرد کمکش کند و مدام به او می سپرد اینقدر منتظر بماند تا دائی اش بیاید دنبالش. ساحل از این همه نصیحت حوصله اش سر رفته بود.
پدرش برای بار هزارم داشت گوشزد می کرد که مواظب وسایلش باشد.و یک خروار نصیحت برای روز های تنهایی توی کشور غریب . ساحل عصبی به سمت پدرش چرخید تا بگوید بس کند که چشمش به سام و نیایش افتاد که توی جمعیت دنبال او می گشتند.
ساحل دسته چمدان را رها کرد و از کنار پدرش که هنوز داشت مدام حرف می زد گذشت و به سمت آنها رفت. نیایش بود که اول او را دید. زد به بازوی سام و گفت:
- اونجاست.
- سام به سمتی که نیایش گفته بود چرخید و با یک لبخند به سمت ساحل رفت که داشت با عجله به آنها نزدیک می شد.
نیایش هم همراه سام شد. ساحل با رسیدن به سام با خوشحالی گفت:
- سلام...فکر نمی کردم بیای.
و به نیایش هم سلام کرد:
- سلام نیا خوبی؟
نیایش لبخند کوچکی زد وگفت:
- ممنون.
romangram.com | @romangraam