#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_192


سام آب جوش را روی پودر نسکافه ریخت و با لحن سرخوشی گفت:

- به به ساحل خانم. پارسال دوست امسال آشنا

- سر به سرم نذار سام.

- باز چی شده؟

- دارم می رم.

سام لیوانش را برداشت و به سمت اتاقش رفت و گفت:

- پس بالاخره تصمیمتو گرفتی؟

- اره. در واقع بابا خودش اصرار کرد برم. گفت اینجا بمونم آینده ام تباه میشه.منو بگو که دلم براش سوخت. می خواد منو دک کنه راحت با اون ایکبیری ازدواج کنه.

سام قهوه اش را مزه مزه کرد و گفت:

- این بابای بدبخت تو که هر کار بکنه تو شاکی هستی.

- تو دیگه ازش طرفداری نکن.

- باشه بابا..جوش نیار..حالا کی داری می ری؟

- بلیتم اوکی شده. پنجشنبه ساعت دو شب از تهران پرواز دارم.

ساحل سکوت کرد و بعد از چند لحظه با صدای لرزانی گفت:

- یعنی دیگه نمی بینمت؟

سام نفس عمیقی کشید و سعی کرد با شوخی جواب او را بدهد:

- بابا من هنوز جوونم تصمیم ندارم به این زودی بمیرم.

- بی مزه.

سام خندید و گفت:

- من با اینکه بیست و یک سال بیشتر ندارم ولی یه چیز و خوب یاد گرفتم.

- چی؟

- اینکه تو این دنیا هر چیزی ممکنه.

- آره واقعا ممکنه که من برم اون سر دنیا و مثلا تو تصمیم بگیری برای تعطیلات آخر هفته بیای کانادا دیدن من.

romangram.com | @romangraam