#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_191


- آره پس چی فکر کردی.

- اینکه از همین الان معلومه. من.

- زیادم به خودت مطمئن نباش داداش.

- پس بچرخ تا بچرخیم.

سام باز هم لبخند زد. ساحل مشکلش را کلا فراموش کرده بود.مشغول حرف زدن با ساحل بود که در خانه اش به صدا در امد.

- ساحل در می زنن من باید برم.

و بعد از این حرف از جا بلند شد و در حالی که به سمت در می رفت ساحل گفت:

- باشه. ولی از همین الان نشین به خر خونی یه بار بیا بیرون هوا بخوریم.

- باشه قطع کن دیگه. معلمم اومد.

صدای خنده ریز ساحل توی گوش پیچید:

- معلم خصوصی داری؟

- خوب وقتی مدرسه نمی رم و می خوام دو سالو تو یک سال امتحان بدم باید معلم بگیرم.

- باشه حالا معلم خانمه یا آقا؟

سام که پشت در رسیده بود خنده آرامی کرد و گفت:

- خداحافظ بچه.

و هم زمان موبایلش را قطع کرد و در را باز کرد.

درست هیجان همان موقع ها را داشت اول مهر و مدرسه. کمی هم خجالت می کشید به خاله معصوم قبل از عقد نسترن گفته بود ولی نیا و نسترن تازه فهمیده بودند. چقدر هم دستش انداخته بودند. با نگرانی به کتاب هایش نگاه کرد. سوم ریاضی بود. حتی رشته ای را که می خواست توی دانشگاه هم بخواند انتخاب کرده بود. با بعضی درس ها مشکل نداشت ولی بعضی دیگرا هم بدون معلم نمی توانست بگذراند. امان از درست های خواندنی که جانش را بالا می آورد.

نیا رفته بود رشته ادبیات و سام با شروع شدن مدرسه ها مجبورش کرد برود کلاس زبان. بماند که نیایش چقدر غر زد ولی سام بالاخره کارش را کرد و او را فرستاد کلاس. خودش هم شروع کرده بود به رفتن کلاس زبان. از سوم دبستان مادرش او را فرستاده بود کلاس ولی با فوت آنها و بعد هم ترک تحصیل کلاس های زبان هم به فراموشی سپرده شد. حالا بعد از هفت هشت سال دوباره داشت می رفت کلاس. خیلی چیزها را فراموش کرده بود ولی باز هم وقتی تعیین سطح کرده بود اوضاعش خوب بود.

روز عقد نسترن هم امتحان پایان ترم داشت هنوز آن موقع به کسی نگفته بود کلاس زبان هم می رود. یعنی می خواست مدتی کلاس رفتنش را پنهان کند. حقیقتا خجالت می کشید. سام فقط به هدفی که در نظر گرفته بود فکر می کرد و تمام روزها و شب هایش را با رسیدن به آن هدف می گذراند. از اینکه بعضی چیزاها را پنهان می کرد خودش هم ناراحت بود ولی به وقتش همه چیز را می گفت به وقتش.

اواخر آبان ماه بود که ساحل دوباره با سام تماس گرفت. این بار تصمیمش را گرفته بود و داشت می رفت. تمام تردید ها را کنار گذاشته بود.

. سام تازه معلمش را راهی کرده بود و داشت می خواست برای خودش قهوه درست کند که ساحل تماس گرفت:

- الو؟

- سلام

romangram.com | @romangraam