#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_189


صدای آه ساحل توی گوشی پیچید:

- اره دیگه تا من زنگ نزنم تو که خبری نمی گیری.

سام به سقف خیره شد و گفت:

- سرم شلوغ بود.

ساحل مکثی کرد و گفت:

- هنوز سر حرفت هستی؟

- کدوم حرف؟

- اینکه با من نمی آی.

سام گوشی اش را دست به دست کرد و گفت:

- آره سر حرفم هستم که با تو نمی آم.

ساحل باز هم مکث کرد. سام صدایش زد:

- ساحل؟

- هوم؟

- مگه خودت تصمیم نگرفتی بری؟

- چرا ولی نمی دونم چرا حالا که وقت رفتن شده پام سست شده. دارم پشیمون می شم. نمی تونم برم.

سام چیزی نگفت. یعنی حرفی هم نداشت که بزند.او خودش هزار تا مرحله را رد کرده بود که بتواند برای خودش تصمیم بگیرد دیگر تصمیم گرفتن برای دیگران پیش کش.ولی برای اینکه حرفی بزند گفت:

- اصلا اولش واسه چی تصمیم گرفتی بری؟

- برای اینکه...می خواستم از بابا دور بشم. دلم می خواست بابا زن نگیره.

- خوب؟

- از وقتی گفتم می خوام برم بابا از این رو به اون رو شده. خیلی غمگینه. راستش...دلم براش می سوزه. من برم خیلی تنها میشه.

سام لبخند زد و گفت:

- دعوت نامه به دستت رسیده؟

- اره. ولی به بابا نگفتم. نمی دونم چکار کنم گیج شدم.

romangram.com | @romangraam