#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_188


نیایش انگار از این حرف سام کمی جا خورد. سرش را پائین انداخت. سام در حالی که هنوز خنده روی لبش بود برای عوض کردن بحث گفت:

- دیوونه نسترن هنوز تازه عقد کرده قرار نیست بره خونه شوهرش.

- می دونم.

سام دست هایش را توی جیب کرد و به رو به رو خیره شد و با صدای آرامی گفت:

- باید کم کم یاد بگیری تنها ازپس کارت بر بیای. یه سال نه دوسال دیگه بالاخره تنها می شی.

و برگشت و نیایش که سرش را پائین انداخته بود نگاه کرد و با لبخندی که سعی می کرد به اندازه کافی شاد باشد گفت:

- حالا تصمیم نداری که شب عقد خواهرتو خراب کنی؟

نیاش شانه ای بالا انداخت و گفت:

- راست می گی بی خیال.

بعد چرخید و گفت:

- زود دست این یونس و بگیر و ببر که موهام زیر این روسری نابود شد. بابا می خوایم بترکونیم.

سام بلند خندید و گفت:

- من فکر نمی کنم بمبم این یونس و از جاش تکون بده.

- اه برو دیگه سام

- بابا صبر کن مردم کادوهاشون و بدن.

نیایش سر جایش بند نبود.

- تو که عروسی این بندریا رو ندیدی اگه دیده بودی می فهمیدی من چی می گم. اینجا تا چند دقیه دیگه منفجر میشه. سام به حرف او خندید و بالاخره همراه یونس مجلس زنانه را ترک کرد.

بالاخره مراسم هم تمام شد. قرار شد یکی دو روزی را انجا مهمان باشند و بعد هم برگردند خانه. ولی سام دوباره به بهانه کار داشتن فردای همان روز برگشت. ماشین یونس را گرفت و ماشین خودش را جا گذاشت تا انها راحتتر برگردند.مهر نزدیک بود و سام کلی کار داشت.

دو هفته از اول مهر گذشته بود که ساحل با سام تماس گرفت. سام توی خانه مشغول مطالعه بود. با دیدن نام ساحل روی گوشی اش با تعجب آن را جواب داد:

- الو

- سلام آقای بی معرفت.

سام از پشت میزش بلند شد و روی تخت ولو شد و گفت:

- چی شد؟ حالا من شدم بی معرفت؟ تو خودت کجایی که پیدات نیست؟

romangram.com | @romangraam