#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_186
سام جیب هایش را گشت و گفت:
- ای وای موبایلم و جا گذاشتم.
نیایش دست به سینه ایستاد و گفت:
- خسته نباشی.
سام کتش را صاف کرد و گفت:
- هیشش. می خواد خطبه رو بخونه.
نیایش به او دهن کجی کرد و گفت:
- هه هه بی مزه.
سام با خنده به او نگاهی کرد کمی خم شد و کنار گوشش گفت:
- مثلا رفتی خودتو رنگ کردی بگی بزرگ شدی کوچولو؟
نیایش با نگرانی گفت:
- زشت شدم؟
سام زیر لبی خندید و دستی روی بینی اش گذاشت و دوباره گفت:
- هیشش. عروس رفته گل بچینه.
نیایش عصبی و آرام گفت:
- بگو دیگه!
سام به نسترن اشاره کرد و دوباره ساکت شد. نیایش هم با حرص دست به سینه ایستاد و به عاقد گوش داد که برای بار سوم داشت خطبه را می خواند. نسترن بالاخره بله را داد و صدای دست و کل اتاق را پر کرد. سام بعد از خاله اولین نفر بود که به سمت انها رفت و تبریک گفت و هدیه اش را به دست نسترن داد:
- خوشبخت باشین.قابلت رو نداره.
نسترن نگاهی به سرویس یاقوت سرخی که سام برایش خریده بود انداخت و با هیجان گفت:
- سام چرا این همه زحمت کشیدی؟
سام لبخند زد و گفت:
- دیگه خجالتم نده.
نیایش از پشت سر او سرک کشید و گفت:
romangram.com | @romangraam