#پیتزا_پپرونی
#پیتزا_پپرونی_پارت_116
سوالی که داشت ذهنش را خراش می داد به زبان آورد.
- اتفاقی افتاده؟
عمو رضا سینه اش را صاف کرد و به ساعد نگاهی کرد. ساعد با اخم روی مبل مقابل نشسته بود.
- چرا بهش نمی گی داداش؟بالاخره که چی؟
سام اخمی کرد و به عمویش نگاه کرد توی ذهنش داشت بررسی می کرد وقتش شده از آن وصیت عجیب و غریب بابابزرگ خبر دار شود. نیم نگاهی به هدیه انداخت:
- خدایا قرار نباشه این زنم شه.
دوباره نگاهی به عمویش انداخت.
- عمو چی شده؟
- ببین سام. می دونم گفتی ارث و نمی خوای. ولی خوب من امروز گفتم وکیل آقا جون بیاد.
و نگران به سام نگاه کرد.شاید منتظر بود سام بلند شود و آنجا را ترک کند. ولی سام با خونسردی که از خودش بعید می دانست به عمویش نگاه کرد:
- خوب؟
جمع تقریبا شوکه شده بود. همه به دهان رضا نگاه می کردند تا مرحله بعدی را طی کند. سام از اینکه موقعیتی که می خواست را پیدا کرده بود بی نهایت خوشحال بود. بهتر دید سکوت کند و حرفی نزند.عمو رضا با تردید ادامه داد:
- خوب گفتم حالا که همه اینجان. بیاد وصیت نامه رو بخونه تا تو هم تکلیفت و بدونی.
سام سرش را پایئن انداخت. همه منتظر عکس العمل او بودند. سام سری تکان داد و آرم گفت:
- من حرفی ندارم.
انگار جمع برای یک لحظه راحت شد.رفتارشان برای سام عجیب بود. یعنی فقط بخاطر اینکه او نپذیرد این همه ناراحت بودند. اخم ها کم کم باز میشد. عمو رضا فورا از جا بلند شد و به اتاق کناری رفت و با مرد میان سال قد بلندی برگشت. مرد عینک قاب مشکی مربعی شکلی به چشم زده بود و یک کیف چرمی قهوه ای دستش بود.عمو رضا به سمت مرد اشاره کرد و گفت:
- آقای مفخم وکیل آقاجون.
مرد با سام دست داد و سام آرام گفت:
- خوشبختم.
آقای مفخم کنار ساعد نشست و گفت:
- همه وراث حضور دارن؟
عمو رضا کنار سام نشست و گفت:
- بله. می بینین که.
romangram.com | @romangraam