#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_62
شاهرخ اومد طرفم وگفت:آنی...برو پیشش...با امیرداشتیم می اومدیم دنبالت بیاریمت اینجا...
آرش از اتاقی که بهنام توش بود اومد بیرون...وقتی درباز شد دیدم چند نفرازکارکنان اورژانس دور و بر بهنام هستن...امیرسریع برگشت توی اتاق...
عمه مهین تازه چشمش رو بازکرد و وقتی من رو دید با گریه گفت:اومدی عزیزم...اومدی دخترم...اومدی عشق بهنامم...اومدی...از صبح چشمش به این درخشک شد...هی رفت اومد گفت چرا آنی امروز نیومد اینجا...هی رفت اومد گفت قول داده یه ساعت بخوابه...اومدی دخترم...چرا اینجا ایستادی؟...برو عزیز دلم...برو پیشش بیشترازاین چشم به راهش نگذار...به خداپسرم گناه داره...هرکی تا الان رفته پیشش فقط اسم تو رو برده...
اشکهام همه ی صورتم رو خیس کرده بود و به عمه مهین خیره شده بودم...پاهام قدرت حرکت نداشت...
عمه مهین دوباره با ناله و گریه گفت:هی گفتم بهنام جان میخوای برم بیدارش کنم؟گفت نه...هی گفتم برم دنبالش گفت نه...مثل مرغ پرکنده منتظرت بوده تا الان...ولی میگفت حتما خسته اس خوابش طولانی شده...حتما سرش هنوزدرد میکنه بذارین خودش بیدار بشه...بهنام؟....بهنام؟....مادربلند شو...بلند شوعزیزم عشقت اومده...مگه چشم به راهش نبودی؟...بهنام....
آرش به طرف عمه مهین رفت و بغلش کرد صورت آرش ازاشک خیس بود و درهمون حال گفت:عمه جون تو رو خدا اینجوری نکنین...به خدا بهنام هنوز زنده اس...اینجوری ناله نکنین...هرچی میگین میشنوه...خوبیت نداره...
پاهام می لرزید وهیچ اختیاری انگاردیگه نداشتم ضربان قلبم که با شدت به قفسه سینه ام میخورد مثل پتکی بود که به روح خسته ام وارد میشد تمام صورتم ازاشک خیس بود به سختی سمت اتاق بهنام رفتم...هرقدمی که برمیداشتم انگارهزاران وزنه به پاهام وصل بودن وازحرکتم میخواستن جلوگیری کنن...
وقتی وارد اتاق شدم امیر به اون چند مسئول اوراژانس چیزهایی گفت که من نفهمیدم ولی اونها سریع ازاتاق خارج شدن...رفتم کنار بهنام و لبه ی تختش نشستم...
صورتش به شدت رنگ پریده بود وعرق تمام پیشونیش رو پوشونده بود...آروم آروم نفس میکشید...انگار خوابه...امیر به آرومی کنارگوشم گفت:باهاش حرف بزن...میشنوه...
romangram.com | @romangram_com