#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_63




با دو تا دستم به آرومی عرق روی پیشونیش رو پاک کردم به محض اینکه دستم به پیشونیش خورد چشماش رو بازکرد...لبخند خیلی کم رنگی روی لبش اومد وبا صدای خیلی خیلی آروم گفت:بالاخره اومدی خانوم خانوما...دیگه داشتم نا امید میشدم...فکر کردم این مدت خسته ات کردم...آنی...خیلی دوستت دارم...آنی...



گریه میکردم ودائم عرق روی پیشونیش رو پاک میکردم اما به سرعت لایه ای از عرق جایگزین میشد!!!



بهنام سعی داشت لبخند روی لبش رو حفظ کنه درهمون حال گفت:آنی...دیدی راست گفتم...آسمون امروز با همیشه فرق داشت...مگه نه؟



با گریه گفتم:بهنام...تو به من قول دادی...قول دادی مبارزه کنی با بیماریت...قول دادی من رو تنها نگذاری...بهنام من روی قولت حساب کردم...زیرقولت که نمی خوای بزنی؟



با صدایی آروم گفت:آنی چقدر سرده این اتاق...



ناخودآگاه سر و شونه های بهنام رو درآغوش خودم گرفتم و درحالیکه هق هق میکردم شروع کردم به ماساژ دادن بازوهاش وپشت کمرش...رو کردم به امیروگفتم:بهنام سردش شده...درکمدش رو بازکن یه پتو دیگه بندازیم روش...دیدم صورت امیرازاشک خیس شده وایستاده داره نگاهم میکنه...



باعصبانیت گفتم:امیر بهت گفتم پتو بده از توی کمدش...



بهنام با صدایی آروم همونطورکه لبش کنارگوشم بود گفت:توی بغل تو دارم گرم میشم دیگه...پتو لازم نیست...




romangram.com | @romangram_com