#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_61


نفس عمیقی کشید که صداش دلم رو لرزوند بعد گفت:فقط یک ساعت بخوابی ها...بعد زود بیا اینجا...کاش اصلا بیای همین جا بخوابی.



گفتم:نه بهنام...اینجا راحتترخوابم میبره...فقطم یک ساعت...قول میدم...سریک ساعت بیدارمیشم زودی میام...



وقتی با هم خداحافظی کردیم صداش ناراحت بود میدونستم دلخورشده ازاینکه به حرفش گوش نکردم ولی واقعا سردرد داشت بیچاره ام میکرد.بعد ازناهاریکی از قرصهای مسکن مامان بزرگ رو خوردم و رفتم به اتاقم و خیلی زود خوابم برد.قرص قوی بود وخواب من بیش ازیک ساعت طول کشید وقتی بیدارشدم نزدیک غروب بود چشمهام رو بازکرده بودم وبه سقف اتاقم نگاه میکردم...اصلا افکارم رو نمی تونستم جمع کنم...روی هیچ چیز تمرکزنداشتم...توی خیابون صدای رفت وآمد ماشین بود.صدای جیغ شنیدم!!!!



مثل برق بلند شدم روی تخت نشستم...یک دفعه یاد قولی که به بهنام داده بودم افتادم...از روی تخت بلند شدم وموهام رو با گلسربالای سرم جمع کردم دوباره صدای جیغ شنیدم...صدای عمه مهین بود که با جیغ من رو صدا میکرد...با عجله رفتم جلوی پنجره وپرده رو کنارزدم...ازتعجب چشمام داشت ازحدقه بیرون میزد!!!ماشین آرش و کوروش جلوی در حیاط عمه مهین بود...!!!!!!یه ماشین اورژانس هم بود...!!!!!!!



نفسم توی سینه حبس شده بود...



نفهمیدم چطوری رفتم طبقه پایین...هیشکی خونه نبود...نه مامان بزرگ...نه ماندانا...هیشکی...درهال باز بود...دویدم توی حیاط...بازهم صدای عمه مهین رو شنیدم که با جیغ صدا میکرد:آناهیتا....



اونقدراین صدا برام پیام غم داشت که حتی بدون پوشیدن کفش یا دمپایی دویدم ...



وقتی وارد خونه ی عمه مهین شدم دیدم مهستی کنار عمه مهین نشسته داره شونه های عمه رو میماله...امیر وشاهرخ رو هم دیدم...هستی روی زمین جلوی درآشپزخونه نشسته بود و زار زارگریه میکرد...کوروش عمو مرتضی رو بغل کرده بود و درحالیکه خودش گریه میکرد دائم به عمو مرتضی میگفت:نوکرتم عمو...گریه نکن..به خدا زنده اس هنوز...



امیروقتی من رو دید به طرفم اومد و گفت:برو تو اتاق ولی جیغ و داد نکنی...نترس...زنده اس...به خدا زنده اس...ما هر چی حالا میگیم هیشکی گوش نمیده...


romangram.com | @romangram_com