#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_60
سرم به شدت درد میکرد بنابرین بهش گفتم:بهنام سرم خیلی درد میکنه...دیشب کم خوابیدم...یه قرص میخورم یه ساعت میخوابم بعد زودی میام پیشت...باشه؟
کمی مکث کرد وبعد گفت:آخه خیلی دلم تنگ شده؟آنی امروز یه جور دیگه دلم تنگه برات...
خندیدم گفتم:لوس نشو...من از رمانتیک بازی خوشم نمیاد...همون بهنام بداخلاق باشی بیشتر دوست دارم...لوس بازی بهت نمیاد.
خنده ی کوتاهی کرد وگفت:آنی به خدا از صبح که بیدارشدم...یه جور خاصی دلتنگت شدم...انگارهزارساله ندیدمت...انگار یه عمره ازم دوری...آنی امروز یه جوریه اصلا مگه نه؟...به آسمون نگاه کن...
رفتم جلوی پنجره وپرده رو زدم کنار دیدم بهنام هم پشت پنجره ایستاده.دستی براش تکون دادم وبعد به آسمون نگاه کردم دیدم مثل همیشه اس خندیدم وگفتم:خل شدی بهنام؟
خندید وگفت:نه...به نظرتو آسمون جوردیگه نیست امروز؟
گفتم:نه...برو بابا بیخود من رو کشوندی جلوی پنجره...
خنده ی آرومی کرد و گفت:ولی به نظرمن با همیشه فرق داره درضمن اومدی جلوی پنجره تازه فهمیدم آسمون هم با تو قشنگتره...
خندیدم گفتم:بهنام...این مدت که مطب وبیمارستان ودانشگاه نرفتی نشستی انشا با جملات عاشقانه تمرین کردی؟
romangram.com | @romangram_com