#پارک_پارت_25


بهار هم گریه کرد و گفت:

- واقعا که.من اشتباه گرفتم؟حالا دیگه منو نمیشناسی؟خانوم،آرتا با من دوست بود.(بعد دست گذاشت رو شکمش و گفت)من حامله شدم.به من قول ازدواج داد.پاشو برو.پاشو برو که سر تو هم همین کلارو میذاره.پاشو که مثل من سیاه بخت نشی.پاشو.

دختره هم بلند شد؛کیفشو برداشت و گفت:

- خیلی نامردی آرتا.خوبه همین اول کار شناختمت.

یه نیم نگاه دلسوزانه ای هم به بهار انداخت و رفت.ما رو میگی قرمز شده بودیم از بس خندیده بودیم.عجب فیلمیه این بهار ناکس.

- بچه ها بریم که الان آرتا بهارو خفه میکنه.

همینجور که میخندیدیم رفتیم سمت آرتا.

آرتا با عصبانیت داشت میگفت:

- خانوم.این کارا یعنی چی؟شما کی هستی اصلا؟این چرت و پرتا چی بود سر هم کردی؟من دوسش داشتم.

بهارم مرده بود از خنده.تا ما رسیدیم،بهمون اشاره کرد و گفت:

- از اینا بپرس.

آرتا هم با قیافه ای عصبانی و متعجب برگشت سمت ما و تا مارو دید،دوزاریش افتاد که چی شده.با حرص خودشو پرت کرد رو صندلیو گفت:

- دارم براتون.حالا اینجا که نمیشه،ولی تلافیشو سرتون در میارم.

شایان دستاشو به علامت تسلیم برد بالا و گفت:

- داداش به خدا ما بی تقصیریم.همش نقشه ی این خواهر هفت خطِت بود.

آرتا به بهار اشاره کرد و گفت:

- حالا اینارو بیخیال.این خانومو از کجا پیدا کردین؟

رفتم دستمو انداختم دور گردن بهار که هنوز داشت میخندید و گفتم:

- این بهاره دیگه.

romangram.com | @romangram_com