#نقطه_سر_خط_پارت_93

در يك تعبير

در يك هواي باراني

يك نقطه جابه جا شده باشد

دوستانه مي گويمت

حس تلخي است

نگامو از تابلوی داروخونه گرفتم و کلافه به ساعتِ ماشین که 11:10 دقیقه رو نشون می داد خیره شدم. زخم زبونای زن دایی، که کله ی صبح زنگ زده بود بیشتر از جوابِ تشخیص دکتر فکرمو مشغول کرده بود.

بی مروت حرف که نمی زد، خار می زد تو قلب آدم. خبرِ شیرینی عمه شدنم و پدر شدنِ عباسو بعد از 5 سال، با نیش زبونش، به دل آدم زهر می کرد. که ما غیر از جگر خونی چیزی برای خانواده ی دایی نداشتیم. که داداش عباسم تارک دنیا و زن و زندگی شده، که اصلا حواسش به زنش نیست. که انگار حاج بابا جز عباس بچه ی دیگه نداشته که به عزاش بشینه.

با نفسِ عمیقی که بیشتر شبیه به آه بود نگامو به الهام که عقبِ ماشین نشسته بود و داشت اس ام اس می نوشت دادم. با احساسِ سنگینی نگام به روی خودش، همونطور که سرش تو موبایل بود گفت: باید برم چابهار. راحیلم تو راهه.... از اینجا تا چابهار چند ساعته؟

با نمی دونمی نگامو از شیشه ی جلو به به چهره ی در هم رفته ی قاسم که داشت به ماشین نزدیک می شد دادم.

-کی می خوای بری؟

-- اگه بتونم الان برم خیلی بهتره... راستی دکتر خواجه، این همه راهو اومده بود واسه یه نصف روز که بهت تسلیت بگه و برگرده؟

- مثل اینکه صبح بهش زنگ زدن، مجبور شده برگرده، وگرنه خانومش می گفت قصد داشتن عصر برن.

با آهانی، در سمت راننده باز شد و متعاقبش هوای شرجی که نفسو می برد... و قاسم بدون اینکه نگام کنه، روی صندلی جا گرفت و مشمای داروها رو جایی کنار دنده جا داد. به نیمرخ اخمالودش خیره شدم و تا خواستم حرفی بزنم ، به سمتم برگشت: باید بستری شی مریم.

مشمای داروها رو گرفتم آروم لب زدم: قاسم دوباره شروع نکن، برو سمتِ ترمینال، باید برای الهام بلیط بگیریم.

الهام: بی خودی با اسمِ من بحثو عوض نکن، خونریزی معده چیزی نیست که تو بخوای دست دست کنی.

قاسم در حالیکه دنده رو جا می زد، غرغر کنان گفت: مثل خدا بیامرز بابایی. آخه دکتر و بیمارستان گذاشتن برای مریض ...


romangram.com | @romangram_com