#نقطه_سر_خط_پارت_94

با خنده میونِ حرفش پریدمو گفتم: خب من سالمم

با حرص از میونِ دندونای کلید شده اش غرید: زخم معده که داری، خونریزی معده هم داشتی، اصلا تو معده ی سالمی داری که می گی سالمم؟ یعنی شیطونه می گه...

با خنده دستمو دلجویانه روی بازوش گذاشتمو گفتم: قول می دم خوب شم، ولی بیمارستان نه، اونجا بدتر مریضم می کنه.

قاسم چه می دونست که من 12 ساعت توی اون بیمارستان پابه پای حاج بابا توی اون اتاقِ تاریک (*) زجر کشیدم. که اون بیمارستان، برام بوی مرگ می ده، که من دلِ پا گذاشتن به اون بیمارستانو ندارم.

...

منزه است آن خدایی که بدست اوست ملکوت هر چیزی و همه به سوی او باز گردانیده می شوید.

قرآنِ جیبی رو بوسیدم و به نازنین که داشت با صدای بلند معنی سوره ی یاسینو می خوند خیره شدم.

دستمو به روی خاکِ حاج بابا گذاشتم، گفته بود که دوست دارم قرآن خوندنو یاد بگیرم، ولی نه سوادشو دارم و نه چشمش ... باورش سخته بابا، که زیر این همه خاک باشی!

با چشمای خیس از اشک و صلواتی به همراهِ جمع از جام بلند شدم. نگاهم، بهشت زهرای شلوغِ ساعت 6 بعد ازظهر پنجشنبه رو می کاوید و جایی زیر درختِ بید ثابت موند. جایی که عباس ساکت و مغموم نشسته بود و داشت به حرف های قاسم گوش می داد.

خواسته بودم که با عباس حرف بزنه، که بگه حاج بابا راضی نیست که تو زندگیتو الکی تباه کنی. که زنت بارداره و بهت نیاز داره. که...

خدایا عباسو آروم کن. ما هر کاری کردیم آروم نشده.

برای بار آخر به خاکِ حاج بابا نگاه کردم. معصومه هنوز سر از خاک برنداشته بود و زینب سعی می کرد آرومش کنه. به سمتشون رفتم و رو به معصومه نگران گفتم: آجی پاشو

گریه می کرد و زیر لب حاج بابا رو صدا می زد

زینب با چشمای اشکی نالید: آجی حامله ای، اینقدر فشار برا بچه ضرر داره.

بچه ... با چشم به دنبالِ مرضیه گشتم. دختردایی که تازه 2 ماهِ حامله است و مادرش زنگ می زد که جگر خانواده اش رو خون کردیم. که حاج بابا غیر از عباس بچه ای نداشت که براش عزاداری کنه...

نگاهِ دلگیرمو از زن دایی گرفتم و به کمک زینب، معصومه رو از روی خاک بلند کردیم.


romangram.com | @romangram_com