#نقطه_سر_خط_پارت_91

نه ! تقصیر تو نبود. تقصیر خودم بود که علی رغم همه ی باورهام، انتخابت کردم. از اول باید به حرفِ عقلم می شدم نه دلی که منو به نا کجاآباد کشونده. ولی خودمونیم. نامرد بودی. و نامردی رو هم در حقم تمام کردی.

نگو نه! نامردی که شاخ و دم نداره. توی روستایی که به دنیا اومدم، دروغ نامردی به حساب میاد. تو کلان شهر شما چطور؟

توی روستایی که من به دنیا اومدم، محبت از سر دلسوزی، دروغ به حساب میاد، دروغ از سر دلسوزی، دروغِ دوست داشتن، خیانت به حساب میاد. توی کلان شهر شما چطور؟

هه .. توی کلان شهری کجا و من روستا زاده کجا؟! حالا من به اینو اون می گم نامرد نبودی، گاهی به دلم می گم نامرد نبودی، ولی تو باور نکن. نامرد بودی عزیزِ من.

با احساسِ پیچشِ معده ام دست بردمو شکمم رو جایی نزدیک معده ام چنگ زدم.

صدای الله اکبر بلند شد. پتو رو کنار زدم و به سختی از جام بلند شدم. درد معده امونمو بریده بود. حالت تهوع داشتم و توانِ راه رفتن نداشتم. با دوقدم دو زانو روی زمین افتادم و عق زدم.

صدای وحشت زده ی الهام که تازه خوابش برده بود از پشت سر می شنیدم.

چیزی نبود که بالا بیارم. از بعد افطار چیزی نخورده بودم که امیدی برای بالا اومدن و خلاص شدن از شرِ حالت تهوعی که این روزها خیال نداشت دست از سرم برداره، داشته باشم. فقط آب دهانم بود. با اشمئزاز و ناراحتی، به قالیِ دست بافتِ قدیمی مامان نازگل خیره شدم. فردا باید می شستمش.

دستای الهام که ماساژ وار شونه هامو می مالید رو پس زدم و با کف دست سعی کردم جلوی دهنمو تمیز کنم. بوی آهن، بوی خون دماغمو زد. طعم شورِ دهنمو تازه احساس می کردم. دوباره دستمو بو کشیدم. بوی خون می داد. با ترس از الهام خواستم تا لامپِ مهتابیِ اتاقو روشن کنه.

نگران، به رنگِ قهوه ایِ کفِ دستم خیره شدم. خون قرمز بود! و چیزی که بالا آوردم قهوه ای. به فرش دست بافت مامان خیره شدم. جز گلهای قرمز و نارنجیِ بافته شده در بستری از کرک و پشم های سیاه به چشم نمی خورد و خیسیِ حاصل از محتویاتِ معده ی خالی که بین این همه رنگ، به چشم نمیومد.

-- خوبی مریم؟

برای لحظه ای دستمو بازو بسته کردم. باز حالتِ تهوع داشتم. نیاز به آب خنک و هوایِ تازه هم...

کفِ دستمو به الهام نشون دادم: بوی خون می ده

نگاهِ نگرانش بینِ کف دستو صورتم در گردش بود. آروم لب هاش تکون خورد: خب خونه.

دوباره عق زدم. الهام وحشت زده به سمتم هجوم آورد: الهی بمیرم، مریم !

حالم از مایعِ قهوه ای کف دستم که بوی خون می داد بدتر به هم می خورد. نفس گرفتم و از الهام دستمال خواستم.


romangram.com | @romangram_com