#نقطه_سر_خط_پارت_90

نفس عمیقی کشیدم. دوست نداشتم بگم که می ترسم بخوابم. که این شب ها کابوس زیاد می بینم. که می ترسم از کابوس هایی تعبیر شن!

-- ماری

- هوم؟

-- این قضیه دانشگاهِ جان هاپکینز چیه؟ من که تو دانشکده چیزی نشنیدم. اگه خبری بود همه جا می پیچید. یعنی راسته؟

به کمر دراز کشیدم و خیره به سقف گفتم: نه بابا واسه دلگرمی من یه چیزی گفت. مگه دانشگاه جان هاپکینز، خونه ی خاله است که واسم، دعوتنامه بفرسته.

-- پس دکتر خواجه چی می گه ؟

- یه بنگاهِ استعداد یابی تو دبی هست. زیر نظرِ چندین دانشگاهِ معتبر، استعداد یابی می کنه و بچه ها رو بورس می کنه، ولی خیلی سخت می گیرن، همینجوری نیست که به این راحتی بورس شی. دو سالی زیر نظر خودشون تحصیل می کنی و اگه امتیاز مورد نظرشونو بگیری، اسمتو برای دانشگاه مرجع می فرستن. اونجا هم سوابق تحصیلیتو بررسی می کنن. تازه باید شرایطشونو واسه بورس شدن قبول کنی. مثلا باید به مدت چند سال هر جا که بگن واسشون کار کنی، چه می دونم حتی ممکنه رو پوشش و اعتقادتم گیر بدن. عوضش کلی مزایا بهت می رسه. تحصیل تو بهترین دانشگاه های دنیا و اووو بگیر تا ته.

-- پس چرا اینقدر محکم می گفت برات دعوتنامه اومده، تو که هنوز اونجا ثبت نامم نکردی؟

- وقتی نامه لغو شدنِ بورسیه ام اومد، گفت یه همچین جاییه، می خوام رزومه اتو بفرستم. از قاسم خواستم ته و توی موسسه رو در بیاره، این مدتم اینقدر قضایا تو هم پیچ خورده که نشد به دکتر بگم، نمی خوام اینجا ثبت نام شم ولی اینطور که معلومه، روزمه امو فرستاده، اونجا هم موافقت کردن. اینجوری گفت که دست و دلمو گرم کنه.

با پوفی به سمتم چرخید و گفت: منو باش که باورم شد.

با غر غر جوری که بشنوم زیر لبی ادامه داد: حالا خوب شد که همه اش الکی بود، وگرنه از حسودی می پوکیدم.

با خنده به سمتش برگشتم و کزافدی نثارش کردم.

صدای مناجاتِ قبل از اذون صبح، به گوش می رسید و سرم از بی خوابی سنگین شده بود. به چهره ی دوست داشتنیِ الهام خیره شدم. روز اولی که تو خوابگاه دیدمش، به نظرم دختری با قیافه ی قناص اومده بود. چهره ای که زشت نبود، ولی زیبا هم نبود. اخلاقش الهامو زیبا و دوست داشتنی کرده بود.

توی دنیا چند نفر پیدا می شن که به خاطرِ دوستشون از مرخصی خودشون بزنن و به خاطرِ حال خراب دوستشون، به مسافرت کاری با هیئت چینی برن؟! اون هم با این همه خطری که از سمتِ استادی نامرد احساس می شد؟ توی دنیا چند نفر پیدا می شن که از نگرانیِ حالِ خراب دوستش بعد از مرگ پدرش به فاصله ی یک ماه، دو مرتبه به دیدنش بیان؟

اگه الهام کلان شهری بود این کارا رو می کرد؟ راحیلم کلان شهری بود. فقط زنگ زدو تسلیت گفت!

کلان شهری؟! هه... می بینی امیر چی به سر باورام آوردی؟ خط کش گرفتم دستمو همه رو از هم سوا می کنم؟


romangram.com | @romangram_com