#نقطه_سر_خط_پارت_89

برای ثانیه ای نگاهم تو عسلِ چشماش گیر افتاد، امیر نامرد نبود، و به قول راحیل، فقط مردونگی بلد نبود! قاسم چه می دونست که همش به خاطرِ خودِ نامردمه. نه به خاطرِ ...

با پوفی در دل نگامو ازش گرفتم و ظرف میوه دونو به سمتش گرفتم: ربطی به اون نداره. برو پیشِ مهمونا، منم الان میام

به جای میوه دون با دستاش صورتمو قاب گرفت و به سمتم خم شد. نگام از موهای فِرَش به صورته برونزه و در نهایت لب های کشیده اش سُر خورد. ترکیبی از چهره ی مامان و حاجی بابا رو داشت. درست مثل عباس. آه... عباس

-- من چیکار کنم که تو خوب بشی؟

من لیاقت خوب شدن رو نداشتم، با تک خنده ای که خودم می دونستم پوزخندِ، ازش فاصله گرفتم و آروم لب زدم: من خوبم. زشته مهمونا تنها موندن.

میوه دونو ازم گرفت و بی توجه به تذکرم ملتمس گفت: پس، مرگ قاسم برو دانشگاه.

با اخم نگامو ازش گرفتم و سینی به دست گفتم: چیز دیگه ای نبود که باهاش قسمم بدی؟

با تغیر غرید: مریم؟

با لبخند از کنارش رد شدم، نزدیک چارچوبِ در به سمتش برگشتم، صدای ربنای شجریان از تلوزیون به گوش می رسید توی این مناجات چی بود که اینقدر آرامش به آدم تزریق می شد؟! آروم گفتم: می رم، ولی بعدِ چهلم حاج بابا.

لبهاش به نشونه ی لبخند از هم فاصله گرفت و با قدمی به سمتم، دونه ای از انگور جدا کرد: روزتون قبول باشه، آبجی کوچیکه





روی تشکم، کنارِ الهام دراز کشیدم و پتو رو تا زیر چونه ام بالا آوردم. فکرم پیِ اتاقِ مهمان و حضورِ نابهنگامِ دکتر خواجه درست یک ماه بعد از فوتِ حاجی بابا بود.

-- چرا نمی خوابی؟

به سمتِ الهام، روی دست چرخیدم: منتظر اذونِ صبحم. تو هم که هنوز بیداری؟

با صدایی که شیطنت ازش می بارید زمزمه کرد: من که یه دست خوابو خوردم. تو از دیشبه بیداری!


romangram.com | @romangram_com