#نقطه_سر_خط_پارت_87
با تکان سر، بی حال از پشتِ میز بلند شدم و بدونِ اینکه بپرسم کیه واردِ هال شدم. این روزها، همه چیز بی اهمیت شده بود. انگار که هیچ اتفاقی، اتفاق نیست.
دیدنِ دکتر خواجه، همراهِ خانومش که بچه ای در بغل داشت، متعجبم کرد. با سلام و خوش آمد گویی، روی دمِ دست ترین مبل نشستم. و قاسم، کنارِ دکتر خواجه.... برام مهم نبود که چرا اومده، و چطور خونه ی پدری رو پیدا کرده، مهم این بود که اومده، و این کمی دلم رو آروم می کرد.
-- وقتی شنیدم پدرتون به رحمت خدا رفتن، خیلی ناراحت شدم. تسلیت می گم
از کلمه ی تسلیت بدم میومد. مثلِ زنگی بود که بدبختی رو به رخم می کشوند. با تشکری زیر لب، از هر دوشون به سمتِ آشپزخونه رفتم. بد شده بودم و گند اخلاق. اینو خودم به وضوح حس می کردم. ولی دست خودم نبود.
بی تفاوت نسبت به صدای آیفون، لیوان های پر شده از شربتِ بهار نارنج رو توی سینی گذاشتم و به سمتِ هال رفتم. با نگاهی به خانوم دکتر خواجه در ذهنم به دنبالِ اسمش بودم. شالش رو باز گذاشته بود و از سرخیِ صورتش مشخص بود حسابی گرمش شده. با بفرماییدی، لیوان شربت رو گرفت و با لبخندی که از لب هاش فاصله نمی گرفت، روی عسلی روبروش گذاشت. برای لحظه ای نگاهم به بچه ای شیرین که تو بغلش آروم و ساکت نشسته بود قفل شد. سفید و بور بود، مثل مادرش. و من این روزها، احساس دافعه ی عجیبی نسبت به زنهای بلوند داشتم.
نگاهمو از بچه ی شیرین و دوست داشتیش گرفتم و شربت رو به دکتر خواجه تعارف کردم. تشکرش با سلامِ آشنای الهام همزمان شد.
پس کارِ خودش بود.
با سلام آرومی به سمتش رفتم و در آغوش کشیدمش. و تعارف کردم بشینه. بعد از تعارفِ شربت به الهام، درجه اسپیلتو بیشتر کردم و با لبخندی مصنوعی، بچه ی دکتر خواجه رو به بهانه ی بادِ مستقیم از آغوش مادرش گرفتم و کنارِ الهام نشستم. نگاهش مثل پدرش بود، چشمای سیاهی که سگ داشت و ولت نمی کرد. قیافه ی ظریف و لباسِ پسرونه ای که به تنش بود اصلا با هم همخوانی نداشتند.
با لحنِ شوخ الهام که آروم می گفت بچه داری خیلی بهم میاد زیر لبی غریدم که تنت برای کتک می خاره و آروم پیشونیِ پسر بچه ی شیرینِ دکتر خواجه رو بوسیدم. بوی خوبِ بچگی می داد. با لبخند رو به مادرش اسمِ پسرش رو پرسیدم و با لبخند جوابمو داد: امیر عرشیا.
با پوفی در دل عرشیا رو کمی از خودم جدا کردم و به چهره ی معصومش خیره شدم. این امیر چه صیغه ایه که به اول اسمِ بچه ها اضافه می شد! حیفِ تو که اول اسمت امیر باشه! دوست داشتم صداش بزنم عرشیا. عرشیای خالی. که من از امیر دلگیر بودم.
با صدای دکتر خواجه نگامو از عرشیا گرفتم
-- پایان نامه اتو هنوز شروع نکردی، چرا برنمی گردی دانشکده؟
دوست داشتم الان الهامو تا جایی که دلم خالی می شد می زدم. بهش که گفته بودم دیگه حوصله ی درس و کتاب ندارم. دیگه حالم از اون شهرِ شلوغ و بی پدر مادر به هم می خوره. که من حتی حالم از خودم هم به هم می خوره.
تا خواستم چیزی بگم، قاسم پیش دستی کرد که: یک ماهه خودشو خونه نشین کرده، هرچی هم بهش می گیم انگار نه انگار.
نگاهِ بی تفاوتمو از قاسم گرفتم و رو به دکتر خواجه گفتم: می خوام یه مدت مرخصی تحصیلی بگیرم.
دکتر با ناراحتی لب زد: بهتره این کارو نکنی، اتفاقای جدیدی داره تو دانشگاه میفته
romangram.com | @romangram_com