#نقطه_سر_خط_پارت_86

دلم از بی کسی لرزید به هنگام پریشانی

پر از کابوس شد جانم، پر از همهمه ی وحشت

بنام روزگاری که سیاه گشت و پر از حسرت

من از پایان می نالم، نه از آغاز این قصه

که آغازش کلیدی بود، کلید شبهای پر از غصه

دلم خالی شد از امید، دلم خالی تر از خالی

نمی خوانم من از شادی، که شد دنیای پوشالی

چه غمگین است قرن من، چه افسرده نگاه کودکی بر باد

صدای خنده ها گم شد، میان این همه فریاد

پر از فریادم از این رنج و خاموشی

اگر نالم، تو خامُش باش، که دنیاییست فراموشی

دلم ترسید، نگاهم خسته از بازار تنهایی

خدایا من رها کردم، رها کردم به آسانی

ببار ای آسمان، امشب، چه بغضی دارد این حرف ها

ولی درمان هر بغضی، خدا بودو خدا تنها...

با صدای قاسم، دفتر شعرمو بستم و به سمتش برگشتم. به لباسِ سرتا پا سیاهش خیره شدم. در حالیکه دستاشو بغل زده بود مهربان و متبسم گفت که مهمون داریم.


romangram.com | @romangram_com