#نقطه_سر_خط_پارت_85
مطمئن بودم مادرم الان توی جمعِ ماست و وجود تنها کسی که براش اهمیت نداره منم. و حاج بابایی که آخرین دقایق عمرش رو با سکوت گذروند و حالا میان این همه سفیدیِ دلتنگی آور، باز هم ساکته.
با احساسِ دستی زیر بغلم، از روی زمین خاکی بلند شدم. گنگ و مات به قاسمی که بعد از 4 سال می دیدمش، خیره شدم. با همان ته ریش و همان لباسِ سیاهی که تو خوابم پوشیده بود. خدایا نکنه باز دارم خواب می بینم؟!
-- خواهری می خوان نماز بخونن!
نگامو به چهره ی استخوانی حاج بابا دادم و در دل زمزمه کردم: خدا حق داشت تو رو از من بگیره. این همه عذاب، حقمه. بهت حق می دم که منو نبخشی، فقط اجازه بده باز هم بابا صدات کنم.
من دوسِت دارم. خیلی اشتباه کردم . بابا اگه می دونستی امیر چقدر خوبی داره، شاید بهم حق می دادی. ولی باز هم نه... حق داری که منو نبخشی.
-- خواهری. مریم!
آتیشی که به جونم افتاده بود رو با همه ی وجود حس می کردم. سرم سنگین بود و ضربان قلبم خیلی وقت بود که نمی شنیدمش. میونِ همهمه ی اطرافیان، زمینِ زیر پامو ناگهان خالی شده حس کردم. و صدای نگرانِ قاسم که منو به اسم می خوند.
خدایا من اشتباه کردم. بد کردم و میونِ این همه بدی و اشتباهم دارم دستو پا می زنم.
مادرو پدرم.... نه تنها جسما که حتی روحا هم حس می کنم ندارمشون. میشه ازشون بخوای که منو ببخشن؟ می شه اونا منو ببخشن؟ چطور می تونم جبران کنم؟ غم نداشتنشون و غم نبخشیدنشون... خدایا
با احساسِ خنکی و قطرات آب روی صورتم، چشمامو به زحمت باز کردم. تابِ دیدنِ نگاه اشک آلود و نگرانِ آبجی زینب رو نداشتم. نگاهی که بی اندازه منو به یادِ حاجی بابا مینداخت، نگاهی که معصومیت و سادگیِ حاصل از اعتماد، از اون می بارید.
دست مردانه و نوازش وار قاسم، روی سر و صورتم رو حس می کردم و صدای هق هق زینب که ملتمس می خواست تا گریه کنم. که اگه گریه نمی کردم، برای همیشه غم توی دلم می مونه .
پیشونیِ قاسم که روی پیشونیم نشست، شکستم. من حاجی بابا رو از دست دادم. من خیلی وقت بود که دلتنگ صدای مهربونش بودم، من حتی لحظه های قبل از مرگش هم صداشو نشنیدم. حتی نتونستم ازش بخوام که حلالم کنه. من دیگه نه صداشو داشتم، نه نوازشش و نه محبتش. من حاج بابا رو نداشتم. خدایا...
...
همه دنیا پر از یاس است پر از تکرار خود خواهی
پر از تاریکی وحشی، کنار تنگ بی ماهی
سکوت، همپای فریادم... به پهنای پشیمانی
romangram.com | @romangram_com