#نقطه_سر_خط_پارت_83
پر از ترس و دلشوره پرسیدم: حالش خوبه؟
دستشو روی کتفم گذاشت و با نگاهی نگران لب زد که نگران نباشم.
نگاه نگرانمو به صورتش دادم. مشخص بود خسته است: بابا چشه؟
نگاهِ گریزانشو به عمارت آجرنما داد و با قدمی ازم فاصله گرفت: فکش قفل شده. می خواییم ببریمش دکتر
به تَبَعِش به سمتِ عمارت قدم برداشتم : آخه چرا؟
-- نمی دونم. تا همین نیم ساعت پیش خوب بود. داشتیم با هم حرف می زدیم. بین حرف زدن دیدم بابا یهو فکش قفل شد.
با دیدنِ مرضیه که دمِ در هال وایساده بود و نگرانی از چشماش می بارید سلام و احوالپرسی سر سری کردم و وارد شدم.
روی تشک دراز کشیده بود و با نگاه همیشه مهربونش خیره نگاهم می کرد. کنارِ تشکش روی زمین زانو زدم . دستشو به نشونه ی سلام بالا آورد. دست بردم و بوسیدمش: سلام بابایی... الهی قربونتون برم . چی شدین شما؟
با آرامش پلک زد. به سمتش خم شدم و پیشونیشو بوسیدم. با دیدنِ دستمالی که روی بازوی استخونیش بسته شده بود رو به عباس پرسیدم: بازوی حاج بابا چی شده؟
در حالیکه سعی می کرد حاج بابا رو بلند کنه گفت: مار نیشش زده. هر کاری کردیم نیومد دکتر. طبیب محلی براش مرهم گذاشته، زهرشو کامل از بدنش کشیدیم.
دست مشت شدمو روی سرم گذاشتم، حرفای عباسو نمی شنیدم مات به فک قفل شده ی حاج بابا خیره شدم.
پر از نگرانی و سرزنش لب زدم: بابا چرا همیشه واسه دکتر نرفتن، اینقدر پافشاری می کنی؟ وای نه ...
-- به جون عباس هر چی بهش اصرار کردم زیر بار نرفت. خُرم اومد و همه ی سمو از تنش بیرون کشید. جای نگرانی نیست .
بی توجه به حرفاش پرسیدم: کی مار نیشش زده؟
-- دیروز، دمِ غروب.
- می دونی چه ماری بوده؟
romangram.com | @romangram_com