#نقطه_سر_خط_پارت_82

نگاهمو به خیابون تقریبا خلوتِ جلوی پایانه دادم و گفتم: نه، درگیر درس بودم.

دوست نداشتم به تهران فکر کنم. دلم تنگ بود و اسم تهران، به دلم آتیش می زد. توی مسیر 24 ساعته ام به اندازه کافی فکرو خیال کرده بودم.

به صندلی تکیه دادم و با نفسِ عمیقی همه ی ریه ام پُر شد از ایفوریایِ پسر دایی

سرم درد می کرد و معده ام می سوخت. دوست داشتم بخوابم. اما خجالت می کشیدم. نگامو از جاده کندم و به نیمرخش خیره شدم. یعنی زن دایی می دونست محمد اومده دنبالم؟! بی هوا و پرت پرسیدم: چه خبر از دایی و زن دایی؟

لب هاش به نشونه ی لبخند از هم فاصله گرفت و با همون مهربونی ذاتیش گفت: خوبن سلام دارن.

نگامو به جاده ی تاریک دادم آروم لب زدم: ببخش که به زحمت افتادی.

-- ای بابا. ببین دختر عمه بخوای باز تعارف تیکه پاره کنی، کنار همین خیابون پیاده ات می کنما!

با خنده ای سکوت کردم. دوست داشتم دوباره بپرسم چرا عباس نیومد دنبالم، اما فکر اینکه شاید سوالِ تکراریم، ناراحتش کنه منصرفم کرد. دلم شور می زد. عباس رو می شناختم، محال بود کاری رو به عباس بسپرم و کارمو به یکی دیگه بسپاره.

چشمام از زورِ خستگی به سختی باز گذاشته بودم. از تمام این 24 ساعت شاید 2 ساعتش رو خوابیده بوم. با تکانه های ماشین بالاخره چشمام گرم شد.

...

با شنیدنِ صحبت های دو مرد، چشمامو باز کردم. برای لحظه ای زمان و مکان رو از دست دادم. گنگ و مات به حیاطِ خانه ی عباس خیره شدم. از ماشین پیاده شدم. محمد در حالِ حرف زدن با عباس، کنارِ در بازِ حیاط بودند. قاعدتا من باید می رفتم خونه ی خودمون نه عباس!

با قدمی به سمتشون، نگاه محمد و عباس به سمتم چرخید. با لبخند قدمی جلو گذاشتم. یک سالی بود که عباس رو ندیده بودم. لاغر بود و لاغرتر شده بود.

از محمد فاصله گرفت، و با سلام گرم و برادرانه اش، منو به آغوش کشید. دلم بی اندازه تنگش شده بود. قد بلند بود، حتی بلند تر از امیر. از گردنش آویزون شدم و گونه اشو بوسیدم و عباس به عادت همیشه پیشونیمو. شقیقه هاش سفید شده بود و کنار چشمش چند چین ریز. از هم فاصله گرفتیم تا خواستم چیزی بپرسم رو به محمد گفت: ماشینو ببر بیرون تا من حاج بابا رو بیارم.

متعجب پرسیدم: مگه حاج بابا اینجاست؟

دستی به صورتش کشید و گفت: آره.

حاج بابا محال بود تا 12:30 شب خونه ای غیر از خونه ی خودش باشه. حتما اتفاقی افتاده که تا الان خونه ی عباسه. حتما اتفاقی افتاده که عباس خودش نیومد دنبالم


romangram.com | @romangram_com