#نقطه_سر_خط_پارت_81
راننده های تاکسی که جلویِ اتوبوس دنبال مسافر می گشتن و پس زدم و با چشم دنبالِ عباس گشتم. به ساعتم که 9:40 دقیقه شب رو نشون می داد خیره شدم.
-- مریم
نگامو از ساعت گرفتم و به سمتِ صدایِ آشنا چرخیدم. محمدِ دایی !!.
با لبخندی که بی اراده روی لبم اومده بود، فارغ از تمام حرف و حدیث ها و کدورت های خانواده ی دایی، به سمتش رفتم. محمد تنها کسی از خانواده ی دایی بود که بعد از جوابِ رَدّم، رفتارش مثل سابق مونده بود.
بعد از سلام و احوالپرسی، سوالی که از موقع دیدنش توی ذهنم اومده رو پرسیدم: اینجا چیکار می کنی؟
با لبخندی که دو طرفِ لبش رو چین مینداخت و همین به جذابیتش اضافه می کرد گفت: اومدم دنبال شما
- چرا عباس نیومد؟
با خنده ای مهربان، که منو بی نهایت به یادِ دایی مینداخت دستی به سرِ تازه اصلاح شده اش کشید و گفت: بَدِه توفیق اجباری نصیبتون شده، که با پسر دایی خوش تیپتون تا حاجی آباد همراه شی؟ ... ساکت کجاست؟
حق داشت بگه خوش تیپ، حتی حالا که موهاشو زده بود. کیفمو با لبخند روی دوشم جابجا کردم و گفتم: ساک ندارم. و با ته مانده ای از شیطنتی که پابه پای بچگی برای هم داشتیم گفتم: مدل موی جدید خیلی بهت میاد. چند ماهه دیگه از خدمتت مونده؟
به سمتِ سمندش هدایتم کرد و با خنده گفت: باید بپرسی چند ماهه ای!
دلم از دیدنِ سمندِ سفید رنگش چنگ خورد. امیر هم...
چشمامو برای لحظه ای بستم. و بی توجه به حرفای دلم با لبخندی مصنوعی، بی ادبی نثار محمد کردم.
3 ماه دیگه فارغ میشمِ خندانش، تو صدای بستهِ شدنِ در گم شد. و من به این فکر می کردم که قاسم و محمد هیچ وقت با ادب نخواهند شد.
یک سالی از قاسم کوچکتر بود و سه سال بزرگتر از من. همبازی و همپای بچگی، و مرد شماره ی یک زمان بچگی. زمانی که دوست نداشتم مهربونی و محبتش برای کسی غیر از من باشه ولی محبت و مهربونیش برای همه بود.
گذر زمان همه چیزو عوض می کنه، حتی احساساتو! اگه محمدو مثل زمان بچگی دوست داشتم، اگه برام مثل قاسم نمی شد، قطعا به خواستگاریش جواب مثبت می دادم.
با زدنِ استارت پرسید: چه خبرا؟ تهران خوش می گذره که ماه به ماه اینجا پیدات نمی شه دیگه؟
romangram.com | @romangram_com