#نقطه_سر_خط_پارت_80
صدای بوقِ ماشینی که قصدِ مزاحمت داشت برای لحظه ای نظرمو جلب کرد. تازه یادم اومد درست، ساعت اوج شلوغیِ خیابون و مزاحمت های خیابونیه. از آغوشش جدا شدم با انگشتام اشکامو گرفتم و پر بغض نالیدم: من خودم انتخاب کردم. چرا تو احساس گناه می کنی و به خودت ربطش می دی ؟
با صدایی که از زور گریه می لرزید گفت: بریم؟
نگامو به درِ شیشه ای دادم. تا 5 روز دیگه نمی دیدمش. پر از التماس نالیدم: بذار ببینمش که از شرکت می ره بیرون، بعد می ریم.
-- فردا عید نیمه شعبانه. تا پس فردا دیگه اتوبوس به سمتِ بندرعباس حرکت نداره. نمی رسیا!
دستش که تو دستم قفل شد، درِ شیشه ای کشیده شد. روحم آوار شده روی قلبم. وقلبم که سنگین می زد...
زنی و متعاقبش مردی که از شرکت بیرون اومدن... و صدای راحیلی که با صدایِ روحِ ناآرامم همراه شده بود: که دیدی سنگِ کیو به سینه ات می زنی احمق؟ که خودتو آواره ی خیابونا کردی و اون انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
نگامو از اون سمتِ خیابون گرفتم که نبینم، دستی رو که روزی روزگاری، وقتی روی کمرم می نشست، بهم احساس امنیت و آرامش می داد. که نبینم این همه احساسِ امنیت متعلق به زنی شده که در برابرش احساسِ حقارت می کردم. که اگه اینقدر کَم نبودم، من انتخاب امیر باقی می موندم!
-- بریم ؟
روی نگاه کردن، به صورتشو نداشتم. با فشارِ آرومی منو به سمتِ ماشینای در حالِ پارک کنار خیابون برد و حینی که ریموتِ پرایدِ علی رو می زد با خنده گفت: الهام زنگ زد، گفت قراره هفته ی دیگه با یکی از همین چینیا عروسی کنه
با نفسِ عمیقی درو باز کردم، الهام جورِ ادامه ی کار توی شرکت دکتر نامجو رو کشیده بود. دکتر نامجویی که به هیچ صراطی برای لغو قرار دادم مستقیم نبود، مگر اینکه کسی رو جای خودم، بفرستم. و الهام بر خلاف تمام مخالفت های من، تن به این کار داده بود. همه ی سفارشهایی که لازم می دونستمو بهش کرده بودم، و امیدوار بودم فردا که آخرین روز کاریشه به سلامت به پایان برسه.
” دل ”
اتفاقی ترین اشتباه دنیاست !
بسته میشود آنجا که نباید
کنده میشود از جایی که نباید . . .
**
کیفمو از روی شونم جابجا کردم و با خسته نباشیدی به راننده از پله های اتوبوس پایین اومدم، موجِ گرمی از هوای شرجی، به سمتم هجوم آوردم. دمِ عمیقم که پُر بود از بوی دریایی که تو فاصله ی 400 متریمون قرار داشت، هواییم می کرد، برم ساحل رو به ریه کشیدم.
romangram.com | @romangram_com