#نقطه_سر_خط_پارت_79
صدای قار قارِ کلاغا، که بالای درخت می چرخیدن همراهِ بوق گاه و بی گاهِ ماشینا، توی سرم اکو می خورد. این پا و اون پا کرد که: داره شب می شه.
چند وقت بود که شب و روز برام معنی نداشت؟! شاید خیلی سال! نگامو به اون طرف خیابون و پشتِ درهای شیشه ای شرکتِ پارس سیستم دادم. حماقت بود که دلتنگش بودم. ردِ گرمِ اشک روی گونه ام رو دوست نداشتم. ضعیف ترم می کرد.
صدایش زمزمه وار زیر گوشم نشست: مریم بسه!! سه روزه هر عصر زیر همین درخت وایمیسی که چیو نگاه کنی؟
راحیل چی می دونست وقتی می بینم می ره شرکتش و میاد بیرون، خیالم راحت می شه که سالمه. که دلم آروم می گیره که دیدمش.
-- بیا بریم. ممکنه به ترافیک بخوریم. تا برسیم ترمینال طول می کشه.
اگه حاجی بابا می پرسید، پسری که ازش می گفتی چی شد؟ چی باید جوابشو می دادم؟
من هنوز نرفته دلتنگش بودم!
-- مریم بسه، با این همه خیانتی که در حقت کرده بازم دوسش داری؟
به سمتش بُراق شدم : اون خیانت نکرد. نگامو ازش گرفتم و به آسفالت زیر پام دادم. کتونیام چشممو می زد. این روزا از کتونیام متنفر بودم. گفته بود چرا کفش پاشنه بلند نمی پوشم؟... چشمام دوباره بارونی شد.
تلخ لب زدم: فقط، من انتخابش نبودم.
پر حرص توپید: اینکه به دروغ بهت گفته دوست داره خیانت نیست؟ این که بازیت داد و گفت که می خوادت خیانت نیست؟ این همه مدت نمی گفت ما با هم فرق داریم! حالا که چشش اون زنیکه رو گرفته تازه فهمیده ...
ملتمس با چشمای اشکی بهش خیره شدم که بسه، این همه حماقت رو به رخم نکش. همه ی این ها رو می دونم ولی...
-- اصلا غلط کرد. اون که پسر 20 ساله نبود که بگه آقا نفهمیدم، خیر سرش 29 سالش شده. چشم و گوش بسته هم نبوده که بگه از بی تجربگیم بوده. 29 سالشه باید مثل مردای 29 ساله رفتار می کرد. اصلا چی می گم؟ مگه از یه نامرد می شه توقع مردونگی داشت؟
با هق هق نالیدم: بس کن راحیل... به امیر توهین نکن... می دونم که می خواسته، ولی نشد... اون ... اون نامرد نیست راحیل.
با چشمای به خون نشسته اش منو تو آغوشش کشید: آره نامرد نیست. فقط مردونگی بلد نیست. تو هم خیلی احمقی که هنوز دوسش داری. اصلا خری. کاش قلم دستم می شکست و اصلا تو رو به امیر معرفی نمی کردم.
نگامو به چشمای اشکی و آرایشیش دادم... اون آرایش می کرد. تیپش یه مدل نبود، کفش پاشنه بلندم می پوشید.
romangram.com | @romangram_com