#نقطه_سر_خط_پارت_78
چشمام می سوخت. بغضی که تو گلوم قصد حرکت نداشت و کمر بسته بود تا خفه ام کنه، نمی ذاشت فکر کنم، نمی ذاشت حرف بزنم.
گردنبدو کشیدم، قفلش خیالِ باز شدن نداشت، درست مثل دلم، که خیال باور کردن نداشت: اگه امروز با آناهیتا ندیده بودمت، بازم تظاهر می کردی که دوستم داری، که انتخاب خودتو کردی، که مردِ موندنی
نگام رویِ دستِ مشت شده اش سُر خورد. این مردِ پر از دروغ و ضد و نقیض رو نمی فهمیدم. زنجیرو بیشتر کشیدم. گفته بود شبیهِ هیچ کدوم از زنهایی که میشناخت نبودم. گفته بود من روستازاده ام. گفته بود پدرو مادرم سه کلاس بیشتر سواد ندارن اون هم نهضت خوندن!! گفته بود پدرم کشاورزِ نخلستونِ. پوستِ گردنم سوخت. زنجیرش پاره شد، بندِ دلم هم... خیره به کف دستم، به گردنبند دوست داشتنی پنج پرم... ردِ گرمِ اشک روی گونه ام رو حس می کردم. گردنبندو تو مشتم فشار دادم که دیگه نبینمش. من باورش کرده بودم. من چیزی غیر از این باورم نمی شد!!
صداش فاصله ی دو قدمیمونو پر کرد: قاسم از بابات برام گفته بود. مطمئن بودم اگه بیام خواستگاریت، پدرت مخالفت می کنه. می خواستم وقتی پدرت مخالفت می کنه، با این بهونه بکشم کنار. نمی خواستم جوابِ چراهاتو اینجوری بدم.
لعنت به تو و عشق پراز ترحم و رقت انگیزت.
پر از نفرت و نخواستن، گردنبندو سمتش پرت کردم. بیزار بودم از این مرد. مردی که مردانگی رو با رذالت هر چه تمام تر قی کرده بود.
تلخ غریدم: دفه ی بعد، خواستی گردن هر کسی کنی، قبلش کاملا از خودت مطمئن شو. چون داری با دلِ طرفت معامله می کنی.
نگاهِ گنگ و پراز سوالشو به صورتم دوخت. مشت کردم تا کمتر بلرزم: گفته بودی به دین پیغمبر و امام ایمان نداری، هرچند شک دارم به خدا هم ایمان داشته باشی، ولی حواست باشه خدا صاحبِ دلِ بنده هاشه. حتی اگه اون بنده اش کافر باشه. بشکنی، پدرتو درمیاره.
عقب گرد کردم که برم. صداشو از پشتِ سرم شنیدم:
-- داری نفرینم می کنی؟
اشکام روی گونه ام سُر خورد، چطور می تونستم نفرینش کنم. منی که تا این حد ازش گزیده شده بودم ولی در عین بیزاری هنوز هم دوسش داشتم!! پر بغض لب زدم: نه! از کارِ خدا و گردشِ روزگار حرف می زنم. چیزی که بهش ایمان دارم.
وقتی بدون اینکه بخوای، می بینی ساعت هاست که به یه نقطه زُل زدی و وقتی نگاتو از اون نقطه می گیری، حتی یادتم نمیاد به چی فکر کردی! وقتی هر نفس، برات شیشه ی شکسته ای می شه که داره روی روحت خط می کشه. وقتی روزات شب نمی شن و شبات صبح. وقتی که از شدت دلتنگی خیابونو گَز می کنی و تا بخودت میای می بینی جلوی شرکت کامپیوتری آشنایی هستی و از خودت احمقانه می پرسی که من چرا اومدم اینجا؟
از خودت متنفر می شی، که دلتنگِ مردی هستی که بازیچه ی احساسِ ترحمش شدی. و با همه اینها بازم دوستش داری!. زندگی برات می شه یه نقطه ی کور. و خودتو اضافی ترین موجود هستی می بینی.
با احساسِ سنگینیِ دستی روی شونه ام، برگشتم و مواجه شدم با نگاهِ مهربانِ راحیل که تو چشمام قفل شده بود و جمله ای که اصلا معنیشو نمی فهمیدم "نمی خوای تمومش کنی؟"
چیو باید تموم می کردم؟ من که پایان این خط رو دیدم. این خط خود به خود تموم شده بود. به درختِ پشتِ سرم تکیه دادم آروم لب زدم: تعقیبم می کردی؟
لب هاش به نشونه ی لبخند از هم فاصله گرفت: نگرانت بودم.
romangram.com | @romangram_com