#نقطه_سر_خط_پارت_77

دستِ سردمو دوطرفِ گونه هام گذاشتم: تا دو ساعتِ قبل اگه کسی بهم می گفت، امیر پارسا گفته دوغ سیاهه ، بهش می گفتم باور کن که سیاهه. سرِ صداقتت قسم می خوردم...

دستاشو مشت کردو با ضربی روی شیشه ی عسلی به سمتم خم شد: بس کن مریم. این حرفا برای چیه؟ انتظار همچین رفتاری رو اصلا ازت نداشتم، حالام که این حرفات...!! عشقی که ازش دم می زدی ایجوری بود؟ که با موضوعی که عادی ترین مساله توی دنیاست از هم بپاشه؟! این عشقِ تویه؟!

درد داره وقتی تو رو خر فرض می کنن...

انگشتامو توی هم قفل کردم. سردیش، تا استخونم رسیده بود. تلخ گفتم: من، یه آدمِ دنیا ندیده!... من، یه آدمی که بزرگترین شهری که توی عمرش دیده تهرانه... اصلا من، احمقی که تو فرضش کردی ...

دستمو به نشونه ی ایست جلوش گرفتم تا حرفی که می خواستو نزنه: هیچ کجای دنیا، مردی که نسبت به زنی تعهد داره، پنجه تو پنجه ی همکارش توی خیابون و کافی شاپ قدم نمی زنه. ربطی به دین و اسلام و ایران نداره. هیچ کجای دنیا یه همچین مساله ای عادی نیست ... همه جای دنیا بهش می گن هرزگی.

صدای جیغِ کشیده شدنِ پایه های عسلی با بلند شدنش همزمان شد، با عصبانیت مشتی به سینه اش زد که : من هرزم. قبول، حالا حرفِ حسابت با یه آدم هرز چیه؟

نمی شناختمش. این آدمِ دو روو رو.. از بین این همه سوالی که تو ذهنم صف کشیده بود، فقط گفتم چرا؟

چرایی که پشتش همان هزاران سوالِ صف کشیده ام بود.

بی رحم غرید: چرا چی؟ اصلا من می پرسم چرا... چرا تو مثل دخترای هم سن و سالت نیستی؟ اصلا تو شبیهِ هیچ کدوم از زنهایی که می شناسم نیستی!! مادرم از تو سنش بیشترِ، تیپشو که دیدی؟ شده تو ذهنت با خودت مقایسه اش کنی؟ چرااا؟؟ چرا کفش پاشنه بلند نمی پوشی؟ چرا همیشه تیپت یه مدله؟ چرا آرایش نمی کنی؟ جوابش می دونی چیه؟ چون تو از یه فرهنگ و اعتقاد دیگه ای، ما به هم نمی خوریم.

دیوونه ام کردی مریم. هربار خواستم بهت بگم که رابطمونو کات کنیم، وقتی می دیدم چقدر به این رابطه امیدواری، وقتی می دیدم چقدر دلبسته ای، دلم نمیومد چیزی بگم.

مشکلِ ما فقط فرهنگ و اعتقاد نیست مریم. حتی محلِ زندگیمون، من متولد و بزرگ شده ی کلان شهرم ولی تو، توی یه روستا از یه شهرستانِ پَرت به دنیا اومدی و بزرگ شدی. ازدواج، وصلتِ بین دو تا خونواده است. پدرو مادرِ منو نگا، هر دوشون لیسانس دارن. لیسانس زمانِ شاه. مدرکی که اون زمان برابری می کرده با دکترای الان. ولی پدرو مادرِ تو چی؟ تحصیل کرده ی نهضتن اونم فقط سه کلاس. پدرِ من رئیس موسسه زبانه و پدر تو کشاورزِ نخلستون. ما هممون تحصیلکرده ی دانشگاه و تو تنها عضوی از خونوادتی که تحصیلات دانشگاهی داره. این همه تفاوت رو نمی بینی؟! شب و روز مثل خوره افتاده به جونم.

مبهوت از جملاتی که نمی تونستم هضمش کنم بهش خیره شدم: من هم این همه تفاوتو دیدم. گفتم می ترسم... گفتی با هم حلش می کنیم. من به امید تو، توی این رابطه موندم.

روی کاناپه نشست و صورتشو با دو دستش پوشوند: من هم امیدوار بودم که می شه حلش کرد. تو خوبی مریم. خیلیم خوبی. ولی اونی نیستی که من می خوام. هر چی زمان می گذره می بینم، ما بیشتر به درد دوستی می خوریم تا ازدواج.

دست بردم به گردنبند پنج پرم. گفته بود انتخابش منم! گفته بود باهم همه مشکلاتو حل می کنیم. گفته بود من مردِ موندنم. از فکر اینکه دیگه مال من نیست، دلم مچاله شد. باورش سخت بود.

پر بغض لب زدم: وقتی از نهبندان برمی گشتم، بهت گفتم مطمئنی که از انتخابت منصرف نشدی؟

نگاهش تو نگاهم ثابت موند: من اشتباه کردم.


romangram.com | @romangram_com