#نقطه_سر_خط_پارت_76
-- خانوم باقی پولتون، بستتونو نبردیدن
این بسته مال من نبود. از اولش هم نبود. درست مثل صاحبش...
باز نگاهم توی نگاهش قفل شد. باید چی بگم؟ باید چیکار کنم؟ تلخ لب زدم: صاحب بسته اینجان. خودشون زحمت بردنشو می کشن.
-- مریم...
- بعدا راجبش حرف می زنیم. ساعت 8... لعنت به من که این همه می لرزیدم: طبق قرارِ قبلیمون.
از کنارش رد شدم. چرا این مرد، عطرِ مردِ دوست داشتنیِ منو زده؟ چقدر دلم برای این مرد دوست داشتنی تنگه...
-- مریم ...
در شیشه ای رو به سمتِ خودم کشیدم. جانِ نفس کشیدن نداشتم. من جانِ جان کندن هم نداشتم.
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
من باختم. همه چیزو... یکجا...
بی توجه به ویبره ی گوشی که داشت خودشو توی جیبم می کشت، درِ شیشه ایِ شرکت پارس سیستمو کشیدم. با نفسِ عمیقی نگامو از صندلیِ خالی پشتِ میز کامپیوترِ کامران گرفتم . سکوت بود و امیری که روی کاناپه، تلفن به دست نشسته بود. بادِ ملایم و خنکِ اسپیلت امروز عجیب سرد شده بود.
با قدمی خودمو به سمتِ کاناپه های چرم قهوه ای، که دور عسلی چیده شده بودن رسوندم. ضلعِ جنوبیِ شرکتش بود. سه ماهِ قبل، خودم پیشنهاد این کاناپه ها رو داده بودم. برای راحتی بیشترِ ارباب روجوعی که ممکنه کارش بیشتر طول بکشه. برای کلاسِ کاری بیشتر...
بی حرف روی اولین کاناپه نشستم و جعبه ی مخملیِ سورمه ای که روش مارکِ RADO حک شده بودو روی عسلی گذاشتم. نگاش از جعبه به چشمام کشیده شد و تا خواست حرفی بزنه آروم لب زدم: قرارمون این بود با هم رو راست باشیم.
بدونِ اینکه نگاهِ خیرَشو از چشمام بگیره از لای دندونای کلیدشده اش غرید: من چیزی رو ازت پنهان نکردم.
نمی شناختمش. این آدمی که اینقدر راست، دروغ می گفت...
romangram.com | @romangram_com