#نقطه_سر_خط_پارت_75

هنوز سنگینی دستش رو روی قلبم حس می کردم. هنوز تپش قلبش رو زیر دستم حس می کردم، و قسمی که به شرافت و انسانیت خودمون خورده بودیم، که با هم باشیم و برای هم... که دروغ و پنهان کاری در کار نباشه... که اگه از هم خسته شدیم، اگه همدیگه رو نخواستیم بگیم.

در بستنِ پیمانِ ما

تنها گواه ما شد خدا

ای ساربان کجا می روی؟

لیلای من کجا می بری؟

زیر بار سنگنیِ نگاهِ اقیانوسی، قهوه ایِ چشماش توی عسلی چشمام قفل شد.

خدایا چیزی که میبینم راسته؟

با بردنِ لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی؟

لیلای من چرا می بری؟

-- خانوم بستتون آماده است.

نگام از چشماش به دستای گره خورده اش توی دستایِ سفیدِ صاحبِ اون نگاهِ اقیانوسی سُر خورد. من دستام یک درجه از دستای امیر تیره تر بود...

پس از تو نمونم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

نگاهمو از این همه سفیدیِ سیاه گرفتم، دلم امیر رو می خواست. امیر واقعی. نه این امیری که جلوی چشمامه. نفس کم داشتم. چشمم می سوخت، دلم هم... تراول 50 هزارتومنی رو ، روی پیشخوان گذاشتم و فاصله گرفتم.


romangram.com | @romangram_com