#نقطه_سر_خط_پارت_73

دلم تنگش بود، عصبانی هم... و صد البته نگران... نگاهمو از صفحه ی گوشی به خیابونِ شلوغ و پرترافیک دادم و راهم رو به سمتِ پیاده رو کج کردم. بعد از دو بوق صداش تو گوشی پیچید: جانم.

نمی دونستم باید الان سرد باشم، یا گرم. برای کسی که یک ماه قبل منو به جرمِ نداشتن و نفهمیدنِ احساسِ مشترک، موآخذه می کرد.

آرام لب زدم: سلام.

-- سلام عزیزم. خوبی؟

چرا جوری رفتار می کرد که انگار اتفاقی نیفتاده، که انگار یک روزو نصفه غیبش نزده ، که انگار...

عصبانی بودم. و من حق داشتم سرش داد بزنم کجابودی، و اصلا برات مهم نیست که نگرانتم، که من با کامران و هزاران دوست و آشنای دیگه باید برات فرق داشته باشم... ولی آرام و دلگیر گفتم: خیلی نگرانت شدم. تلفنتو جواب نمی دادی، حتی شرکتم نبودی.

ردِ گرم اشک روی گونه ام، منو به هق هق مینداخت، و عمیقا حس می کردم امیر دور شده، و من توی این رابطه تنها موندم. کسی که از مسئولیت های مشترک حرف می زد آدمی نبود که اینقدر بی مسئولیت باشه!! ..

-- داری گریه می کنی عزیزم؟ مریمم!!

میم مالکیتی که به آخرِ اسمم می چسبید خوشایند بود، ولی باور کردنش این روزها برام کمی سخت

-- کجایی خانومم؟ بیام دنبالت؟

به غروب نزدیک می شدیم. باید کیک شکلاتی مورد علاقه اشو می گرفتم. تولدش بود... که اگه تولدش نبود، حتما جدی برخورد می کردم.

- نه بیرون کار دارم ولی 8 شرکتتم. باشه؟

-- قربونت برم، منتظرم.

با گفتنِ مراقب خودت باش و خداحافظی گوشی رو تو جیبم گذاشتم.

...

درِ شیشه ایِ کافی شاپِ بلوط رو به سمت خودم کشیدم، بی توجه به صدای زنگوله ی بالای در، وارد شدم. کافی شاپی دوطبقه و دنج، با تِمی از موسیقیِ لایت. جایی برای دو نفره ها ... چند باری با امیر اومده بودم. نگامو به مسئول فروش دادم و در حالیکه روی پیشخوان ضرب می گرفتم گفتم: کیک شکلاتی لطفا... می برم.


romangram.com | @romangram_com