#نقطه_سر_خط_پارت_72

- تو یه شرکت به مدتِ یه هفته مترجمم. شب براتون مفصل می گم. و در حالیکه دستگیره ی درو می کشیدم با هردوشون خداحافظی کردم.

...

با تقه ای به در وارد اتاق دکتر نامجو شدم. کفِ دستِ عرق کردمو بیشتر به بندِ کیفم چفت کردم. با تلفن مشغول بود .

با قدمی به داخل روی اولین کاناپه نشستم و به ظاهر خودمو مشغولِ روزنامه های روی عسلی نشون دادم. اونقدر استرس داشتم که حتی حاضر نبودم گوشی در حالِ ویبره ی توی جیبمو جواب بدم. می ترسیدم مشکوک بشن.

-- در خدمتم خانوم زارع.

- برای گزارش دهیِ لیست داروها به مشکل برخوردم. لیستِ شرکت ما، با لیست شرکتِ چینایی ها یه جاهاییش نمی خونه. نمی دونم این قسمتا رو باید چیکار کنم.

با ابروهای گره خورده گفت: مطمئنید؟

حینی که از رو کاناپه بلند می شدم، فلش مموری رو از کیفم در آوردم، دهنم خشک شده بود و این بیشتر کلافه ام می کرد ... خدایا کمک کن جواب بده.

- گزارش و لیستا توی فلشِ، می تونین ملاحظه کنین.

بعد از گرفتنِ فلش در حالیکه داشت به سیستمش وصل می کرد گفت: لیستو از کی گرفتین؟

- از خانوم سرآمد... منشیتون... ملاحظه کنین، مثلا برای دابسون 50 میلی ما چیزی حدود 10 قلم کمو زیاد داریم

-- کم و زیاد شدنِ اقلام، تا 50 تا مجازهِ، مگه خانوم سرآمد بهتون نگفتن؟

در حالیکه تو دلم دعا می کردم چیزی از سرآمد نپرسه، محتاطانه جواب دادم: راستش من یادم نمیاد که چیزی در این مورد گفته باشن.

-- خیلی خب گزارشو کامل کن و بده خانوم سرآمد یه پرینت واسم بیاره. در ضمن برای سفر فردا آماده باشید.

با گفتنِ باشه فلشو ازش گرفتمو از اتاقش بیرون زدم. باید به جاوید خبر می دادم تا لپ تابشو روشن کن.

با نگاهی به ساعت 6 بعد از ظهر از پله های شرکتِ سلامت گستران سرازیر شدم و اسلاید موبایلمو کشیدم. 3 تماس بی پاسخ از امیر...


romangram.com | @romangram_com