#نقطه_سر_خط_پارت_69

-- خیلی خب، با خانوم منشی هماهنگ شده، می تونین برین پوششتونو عوض کنین. خیلی زمان نداریم و باید بریم فرودگاه.

- مترجم ساده ام دیگه؟

در حالیکه به طرف میزش برمیگشت با لحنی که مشخص بود چندان راضی نیست گفت: بله

...

با نگاهی به ساعت که 9:30 رو نشون می داد از تاکسی پیاده شدم. دیگه نه امیدی به تاخیری نخوردن داشتم ونه امیدی به خرید کیک تولد. حداقل می تونستم امشب امیرو ببینم. روز کاری سخت و پر استرسی بود. فکر نمی کردم گرفتنِ یه رضایت برای تامین داروهایی که خودمون توی تحریم بودیم و مجبور بودیم شرکت چینی از کشورای دیگه برامون تهیه اش کنه، اینقدر سخت باشه.

در شیشه ایِ شرکتِ امیرو به سختی کشیدم. باز هم طبق معلولِ همیشه کامران پشتِ سیستمش بود. با لحنی پر از انرژی سلام کردم.

-- سلام خانوم مهندس. خیلی خوش اومدین. نصف شبی خیره انشالله

با خنده نگامو از این همه خلوتی و سکوت حاکم بر شرکت گرفتمو گفتم: شما نمی خوایی نصف شبی کر کره مغازتونو بکشین پایین.

-- دستت درد نکنه، هر دفه یه چیزی بارمون می کنی و میری.

با تک خنده ای پرسیدم: امیر هست

- همین یه ساعت پیش رفت. فکر می کردم با همین

ته دلم خالی شد. امشب تولدش بود و من هیچ کاری نکرده بودم... حتی یک تبریک خشک و خالی.

آروم لب زدم: ممنونم. و در حالیکه دائم این سوال توی سرم بود که چرا کامران فکر می کرد باید الان باهم باشیم گفتم: می شه یه زنگ بزنید تاکسی تلفنی

-- نزنین این حرفو خانوم مهندس، الساعه شما رو می رسونم.

- نه راضی به زحمت نیستم

-- باید یه بهانه ای برای کشیدنِ کرکره مغازه به آقای مهندس داشته باشیم. چه بهانه ای بهتر از خانومش


romangram.com | @romangram_com