#نقطه_سر_خط_پارت_64
-- دیوونه شدی مریم؟ این چه سوالیه؟
- قصدم ناراحت کردنت نیست. نمی خوام تو رودرباستی ...
-- دستت درد نکنه. یعنی حرفام رو هواست؟
- نه من ...
-- یه بار گفتم، انتخابم تویی، سر حرفمم هستم. دیگه تکرارش نکن
با شرمندگی معذرت خواهی و خداحافظی کردم.
با نفس عمیقی چشمامو بستم. حالا دیگه خیالم تقریبا راحت بود دلیل دور شدنای امیر فقط کارِ نه زن یا زن های اطرافش.
پاکِ نامه ای که از وزارت خونه برام اومده بودو تا زدم و در حالیکه در دل هنوز هم باور نداشتم سهمیه بورسیه ام لغو شده و هیچ راه برگشتی وجود نداره انداختم تهِ کیفم و به تابلوی معاونت غذا و دارو خیره شدم.
روزایی که میفتی رو خطِ بد بیاری با خودت فکر می کنی آیا وجود روزای روشن حقیقت داره؟ یا فقط یه دلخوشیِ برای از پیش بردنِ لحظاتِ این لحظه های ناتمام.
طبق حرفای جاوید تو این مدتی که نبودم ، زنِ اولِ دکتر مهرانفر از وجود زنِ صیغه ای باخبر شده و تقریبا همه چیز بهم ریخته. مطمئن بودم که مهرانفر بعد از دست دادنِ آتویی که داشتم، ساکت نمی شینه!! موضوع پایان نامه اممو به اجبار کمیته ی تحقیقات باید از بین 5 موضوع پیشنهادی انتخابش می کردم.
با نگاهی به تابلوی ریاست، وارد شدم. بعد از معرفی خودم به منشی و تماس تلفنی منشی با رئیس وارد شدم. پیرمرد قد کوتاهِ تقریبا کچل، بیشتر از دفتر بزرگش که دیوار پشت سرش کتابخونه بود، به چشم میومد.
دکتر براتی... اسمشو شنیده بودم ولی تا به حال از نزدیک ندیده بودمش
-- سلام خانوم مهندس. خیلی خوش اومدین
با لبخندی از در فاصله گرفتم و در حالیکه دائم توی ذهنم از خودم می پرسیدم برای چی منو خواسته؟ جواب سلامشو دادم.
-- بفرمایید بشینید لطفا
با حفظِ لبخندم روی نزدیک ترین کاناپه به میزش نشستم.
romangram.com | @romangram_com