#نقطه_سر_خط_پارت_63
متعجب تو گوشی زمزمه کردم: امیر حواست هست؟ برای چی باید راجبت با پدرم حرف بزنم؟
-- آخ معذرت می خوام، حواسم پرتِ برگه های قرار داد شد، شرمنده ام.
دلخور نالیدم: اگه مزاحم کارتم یه وقت دیگه حرف بزنیم.
-- نه عزیزم، من معذرت می خوام... می تونم به موافقت حاجی بابا امیدوار باشم؟
- خودت چی فکر می کنی؟
-- قاسم می گفت حاجی بابا دینو ایمان براش مهمترین ملاکِ... فکر می کنم منو قاسم براش کافر باشیم، نه؟
با خنده باز به بیابون خیره شدم: تا حالا ندیدم حاجی بابا به کسی انگ کافر بودن بزنه. وقتی ببینه نظر خودم مساعدِ می دونم رو حرفم حرف نمی زنه
-- قربونِ خانومم
از اینکه منو خانومش صدا زده بود لبخندِ محوی رو لبم نشست
- می دونم کلی کار داری، مزاحمت نمی شم. فردا ساعت 5 بعداز ظهر تهرانم.
-- قربونت برم، ترمینال منتظرتم.
بین گفتن و نگفتی حرفی که مثل موریانه ذهنمو می خورد گیر افتاده بودم. با تردید لب زدم: راستی امیر
-- جونم؟
- از تصمیمت که منصرف نشدی؟
-- منظورت چیه؟
- قبلا گفته بودی انتخابت منم. الانم انتخابتم؟
romangram.com | @romangram_com