#نقطه_سر_خط_پارت_62
قرارمون این بود فقط 10 روز از نزدیک باهاشون همکاری داشته باشم و چم و خم کارو بهشون بگم و اگه مشکلی در طول کار پیش اومد دورادور کمکشون کنم. تقریبا تحقیق روی بیمارای نهبندان به اتمام رسیده و فقط درمان گروهِ دارونما مونده بود.
دوباره به اسلاید بازِ گوشی و اسم امیر نگاه کردم. بی توجه به همه ی حسای متضادم شمارشو گرفتم. بعد از سه بوق صدای جانمش توی گوشی پیچید.
تلخو سرد گفتم: سلام
گرمو صمیمی جواب داد: سلام عزیزم، خوبی؟
وای امیر تو چقد بی خیالی. انگار نه انگار سه روز و دوشب منو میون زمین و آسمون نگه داشتی!!
- اگه سه روز و دو شب از کسی که خیلی دوسش داری بی خبر باشی و بعدش با اس ام اس اعلام حضور کنه و قول بده زنگ می زنه و نمی زنه، حالت خوب می مونه؟
صدای لبخندش توی گوشی پیچید: قربونت برم عزیزم. به خدا خیلی گرفتارم. تازه جلسه ام تموم شده ..
به صندلی تکیه دادم ... من خرم؟ یا که واقعا جلسه اش از ساعت 10 تا الان ادامه داشت؟
-- دلم برات تنگ شده بود
لبمو به دندون گرفتم، فتوای رساله تو سرم می چرخید ... آروم لب زدم: منم.
-- غرفه رو دادم تحویل کامران. باید برای یه قرار داد مهم برمیگشتم ایران.
- قاسم حالش خوب بود؟
صدای تق تقِ کفشای پاشنه بلندی با جوابش همراه شد: خیلی بهت سلام رسوند. البته یه سری هدیه هم برات فرستاده. خیلی پسر بامعرفتیه. خوشم اومد ازش
چشمامو باز کردم، مطمئن بودم یه اتفاقایی داره میفته. ولی امیر بهم تاحالا دروغی نگفته... خدایا این همه حسِ بد برای چیه؟
- قربونت. می خوام با حاجی بابا راجب تو حرف بزنم
-- برای چی؟
romangram.com | @romangram_com