#نقطه_سر_خط_پارت_61

-- سلام عزیزم. خوبی؟ درسات چطوره ؟

چشمام می سوخت. دلم هم... حواسش به درسم بود، به حالم ... ولی من چی؟

- خداروشکر. شما خوبی؟ کجایی بابا؟

-- قربونِ دُختِ بابا. نخلستونم. با عباس

عباس... از وقتی که برگشته بود ایران یکبارم صداشو نشنیده بودم. حداقل وقتی دبی بود هر دو سه هفته یکبار زنگ می زد و یا من زنگ می زدم. می دونستم زیرِ سرِ زنشه. با اینکه دختر داییم بود ولی ازم خوشش نمیومد. از وقتیم که به خواستگاری داداشش جوابِ رد دادم، هم خودش هم خانواده ی دایی باهام دشمن شدن.

با صدای حاجی بابا به حیاطِ درمانگاه برگشتم: گوشیو میدم عباس.

صدای سلامش که تو گوشم نشست، دلم، هواشو کرد. تازه می فهمیدم که خیلی دلتنگشم: سلام عباسم. خوبی داداشی؟

-- قربونت برم. ما بادِ غربت بهمون خورده و غریب و دور شدیم، تو چرا از داداشت حالی نمی پرسی؟

یعنی اون چند باری که خونشون زنگ زدم و مرضیه گفته عباس نیست چیزی بهش نگفته؟

- این چه حرفیه داداشی. من ... خواستم بگم زنگ زدم مرضیه گفت خونه نیستی، ترسیدم بینشون شکرآب شه و حرفمو با جمله ی من به یادتم خوردم.

بالاخره بعد از کلی حرف زدن با عباس و حاجی بابا گوشیو قطع کردم. با دیدنِ پاکت نامه روی گوشی سریع بازش کردم. از طرف امیر با خطِ ایرانش بود: سلام خانومی، من برگشتم ایران. الانم تو جلسه ام، نگرانم نباش، همینکه تموم شد بهت زنگ می زنم.

چرا به این زودی برگشته؟ اس ام اس رو دوباره خوندم. عصبی در دل غریدم:

جلسه، جلسه، جلسه... دو روزه از نگرانی دارم پر پر می زنم. الان با اس ام اس اعلام حضور می کنه!!

نگامو از گوشی گرفتمو به حیاطِ گلی دادم... چیزی توی دلم جابجا شد...امیر اینقدر بی فکر بود؟ یا اینقدر بی خیال که با اس ام اس همچین چیزی رو بعد از دو روز بی خبری بگه؟!

نگاهِ نگرانمو از ساعتی که 1:30 ظهرو نشون می داد گرفتمو با کلی احساس ضد و نقیض به شماره ی امیر خیره شدم. مگه یه جلسه چند ساعت طول می کشه؟ مگه ...

کلافه از پنجره ی اتوبوس به بیابونی که تنها سبزیش، خار و خس بود، خیره شدم. باز حالتِ تهوع داشتم. بر خلاف اصرای مکرر الهام ناهار نخوره سوارِ اتوبوس شدم.


romangram.com | @romangram_com