#نقطه_سر_خط_پارت_60
بالاخره الهام سکوتو شکست و با لبخند گفت: طوری شده خانومِ میر
-- نه عزیزم. براتون یکم کشک آوردم. می بینم هر روز از صبح تا صلات ظهر سرِ پایین، وقتی هم ندارین که به خوردو خوراکتون برسین، اینه که براتون غذا آوردم.
همزمان با الهام تشکر کردم و از در فاصله گرفتم: زخمِ پسرتون چطوره؟
-- خیلی خوب شده خانوم، جاش اندازه ی جوش کوچیک شده
و در حالیکه سرشو پایین انداخته بود با صدای آرومی ادامه: تو رو خدا حلال کنین. خیلی بد باهاتون اون روز حرف زدم. راستش زخم محمدمو که دیدم اونجوری شده خیلی ترسیدم.
راحیل با اخم از پشتِ میکروسکوپ بلند و همینکه خواست چیزی بگه الهام پیش دستی کردو گفت: نه خانوم، بالاخره شما هم مادرین و حق دارین نگران بچتون باشید.
راحیل که اگه کاردش می زدن خونش درنمیومد با مشت گره کرده به سمتِ حیاط درمانگاه رفت. با تشکری از خانوم میر فاصله گرفتم و وارد حیاط شدم. کنارِ گلهای لاله عباسی نشسته بود داشت چیزی زیر لب می گفت...
با کفِ پا فشار بیشتری به زمین آوردم. احساسِ حضورِ سنگ ریزه ها از زیرِ کتونی حسِ خوبی بهم میداد. با لبخند به سمتش رفتم: با خانومه دعوا کردی؟
با حرص برگی که تو دستش بودو کند: می خواستی با اون کولی بازی که اون روز سرمون در آورد ماچش کنم که به به و چه چه، دستت درد نکنه برامون غذا آوردی؟
- رفتار صحیح با مردم، یکی از اصولِ تحقیقه. چون مردم نه تنها در قبال این تحقیق پولی دریافت نمی کنن، که مطمئنم نیستن روش ما واقعا جواب بده
درسته اون حق نداشت دعوامون کنه ، چون خودش داوطلبانه بچشو وارد مطالعه کرده و ماهم اتفاقای احتمالی رو گوشزد کرده بودیم. ولی خب حق داشته نگران بشه. اون لطف کرده که به چنتا دانشجو اعتماد کرد. تو جاش بودی چیکار می کردی؟
-- جونِ راحیل حوصله ندارم. ولم کن
از جام بلند شدم . خدا می دونست چقدر از این اخلاقِ گندِ حق به جانبش متنفر بودم، با صدایی که سعی می کردم بلند نشه غریدم: حوصله نداری که نداری، مردم، دوستات نیستن که اخلاقِ گندِ تو رو تحمل کنن. بارِ آخرت باشه به کسی می پری. ممکنه نفرِ بعدی جوابِ دعواتو با خوشرفتاری مثل این خانوم نده.
و در حالیکه ازش دور می شدم جوری که خودش بشنوه ادامه دادم: فکر کرده، پروژه ی تحقیقاتی مثل آزمایشگاهه و مراجعین با قربون صدقه باهاش برخورد می کنن.
با اعصابی ناآروم کشوی گوشی رو کشیدم و دکمه ی سبزو روی اسمِ حاجی بابا فشار دادم. صدای گرم و مهربونِ جونم ته تغاریِ باباش بعد از چند بوق توی گوشی پیچید
یادم اومد، کیمو چیکار کردم. دلم از این همه بدیِ که در حقِ بابا مرتکب شده بودم گرفت. درحالیکه روی سکویی می نشستم آروم لب زدم: سلام بابایی
romangram.com | @romangram_com