#نقطه_سر_خط_پارت_58

بی اختیار کشوی گوشیمو کشیدم وآخرین اس ام اس امیرو برای هزارمین بار توی این 9 روز خوندم: دوسِت دارم.

خدایا منو ببخش که دوسش دارم. نگامو از سقف گرفتمو به پهلو خوابیدم، چشمای الهام می لرزید. آروم لب زدم: بیداری؟

چشمای خندونش باز شد: دیدم چیکار می کردی

با خنده و پچ پچ وار پرسیدم: چیکار؟

-- داشتی اس ام اسشو می خوندی.

لبخند زدم. نمی دونست که دو روزه ازش بیخبرم: به نظرت خدا تنبیهم می کنه؟

-- به نظرم خدا هیچ وقت بنده هاشو تنبیه نمی کنه. هر اتفاقی که برای ماها میفته نتیجه ی کارای اشتباهِ خودمونه.

- خب من اشتباه کردم که بدون اجازه ی بابا...

-- ببین مریم تو طبق اون فتوایی که تو اینترنت خوندی این کارو کردی. تو نمی دونستی که اون سایت الکی نوشته

- اگه بخوام با خودم رو راست باشم، من فقط دنبالِ این بودم که یکی بگه کارِت درسته و اون کارو بکنم. کلاه سر خودم گذاشتم... و در دل، تلخ، اعتراف کردم که من فقط ادای آدم خوبا رو در آوردم. که من به حرف عقل وجدانم گوش ندادم که باید فتوا رو تو رساله بخونم...

-- با این فکرا خودتو اذیت نکن مریم. خدا تو رو می بخشه

- ...

-- حالا می خوای با امیر چیکار کنی؟

- امیرو دوست دارم. درسته با هم فرق داریم. ولی نمی تونم ازش جداشم. می خوام به خانوادم بگم. به امیرم می گم که به خانواده اش بسپره ...

راحیل: ای که خدا به همین زودی جفتتونو از رو زمین جمع کنه. بی شرفا روز که این طوفان نمی ذاره نفس بکشم، شب هم که پچ پچ شماها... بگیرین بکپین.

الهام با خنده و چشمکی پاشو از زیر پتو در آورد و لگدی حواله ی راحیل کرد: تو غلط کردی، کسی دعوتت نکرده بود، حالا خوبه اولین نفر دست خودت واسه این پروژه بالابوداا... اونی که باید غر بزنه مریمه که واسه خاطر پایان نامه ی خانوم، تو این بیابون گیر افتاده.


romangram.com | @romangram_com