#نقطه_سر_خط_پارت_57
نزدیک ترشدم. خدایا چی می دیدم؟! جسم کفن پیچ شده ی خودم رو!! . روی زمین دو زانو نشستم. صورتم سوخته بود!! !! دستمو رو صورتم گذاشتم... صاف و سالم و سرد بود... خدایا من مُردم؟!
به آسمونِ سرخ تو دلِ اون همه سیاهی خیره شدم. چشممو که از آسمون گرفتم، حاجی بابا رو تو کفنِ دوم دیدم. روی کفن دعای جوشن نوشته بود... و کفنِ من پارچه ی کهنه ی شیری رنگ... صورتم سوخته بود، حاجی بابا رفته بود و مامان نازگل با اخم ازم رو می گرفت... نه ... خدایا میشه همه ی اینا خواب باشه؟! خواهش می کنم... نه
-- مریم... مریم، پاشو خواب می بینی
احساسِ تشنگی شدیدی داشتم. بادِ کولر آبی مستقیم به صورتِ عرق کردَم می خورد و این لرزمو بیشتر می کرد. دستی به صورتم کشیدم و با انگشت اشکامو گرفتمو به شونه ی الهام تکیه دادم. لیوانِ آبی که راحیل به سمتم گرفته رو گرفتم.
دوست نداشتم به خوابم فکر کنم. از گوشه ی چشم، نگام به رساله ی توضیح المسائلِ کنارِ تُشکم افتاد... رساله ی مرجع تقلیدم بود که از مسجدِ درمانگاه قرض گرفته بودیم. چندباری تو کتابخونه دیده بودمش ولی جرات نکردم بخونم، دیشب با الهام خوندیم.
کلمه به کلمه ی فتوا توی ذهنم رژه می رفت: صیغه ی دختر باکره بدون اذنِ ولی، باطل است...
دلم تنگ بود، پُر بود، گرفته بود... دلم، دلم رو نمی خواست. دو روز از امیر بی خبر بودم. حتی خجالت می کشیدم از قاسم حالشو بپرسم... من دلتنگش بودم... من اشتباه کرده بودم...
الهام: الهی قربونت برم مریمی، گریه نکن دیوونه فقط خواب دیدی
با صدایی که از هق هق گریه می لرزید و قطع می شد نالیدم: مامانم ازم رو می گرفت.
دستای راحیل رو دستم نشست. کشیدگی انگشتاش منو یاد انگشتای امیر مینداخت. خدایا اینکه دلتنگشمم گناهه؟
راحیل: با فکر آروم نخوابیدی واسه همین این خوابا رو دیدی. یکم آب بخور
حرفایی که تو گلوم مونده بود با آب قورت دادم . با معذرت خواهی از اینکه بیدارشون کردم دراز کشیدم و به سقف اتاقِ 3*4 درمانگاه خیره شدم. هر سه روی زمین دراز کشیده بودیم.
پتو رو تا نزدیکی های دماغم بالا آوردم. به بوی خاکی که پتو گرفته بود توی این 9 روز عادت کرده بودم. همه جا بوی خاک می داد، از تشک و بالشت گرفته تا لباسامون...
باد و گردو خاک از ساعت 2 ظهر شروع می شد و تا 8 شب ادامه داشت و گاهی بیشتر... اونقدر هوا پر از گردو خاک می شد که حتی توی اتاق هم آرزوی نفس کشیدن داشتیم. در طول مدتی که باد میومد هم برق قطع می شد.
راحیل می گفت به اندازه ی همه ی عمرش اینجا سختی کشیده و دیگه هیچ وقت گولِ ما دوتا رو نمی خوره که پاشه بیاد همچین جهنمی. و الهام دائم غر می زد آخرش توی این گردو خاک آسم می گیریم. و من همه ی این 9 روز دلتنگِ امیر بودم. امیری که دو روز غیبش زده بود.
خدایا این همه پستی رو از کی یاد گرفتم که توی این 9 روز حتی ذره ای دلم هوای حاج بابا رو نکرده؟ دوباره چهره ی پیچیده تو کفنش جلوی چشمم اومد، عجیب دلتنگش بودم. فردا حتما بهش زنگ می زنم...
romangram.com | @romangram_com