#نقطه_سر_خط_پارت_55

- بگو پشتِ پایانه ایم تا دو دقیقه دیگه رسیدیم.

الی که صدای امیرو از پشتِ تلفن شنیده بود با توپ و تشر برام خط و نشون می کشید که مگه دستم بهت نرسه، قرار بود بری نرم افزار تصحیح شده رو پس بگیری و سریع بیایی ترمینال

با خنده گوشیو از گوشم فاصله دادم: دیوونه یواش تر... الان می رسیم خب.

-- کصافدِ مَرض، زود پاشو بیا. راننده بره دیگه من جلوشو نمی گیرم گفته باشم...

تا خواستم جوابشو بدم امیر با خنده گفت: احوالِ الهام خانومِ گریز پا

می تونستم قیافه ی هنگ کرده ی الهامو پشتِ تلفنو ببینم

صدای آروم و محتاطش توی گوشی پیچید: مریم جان گوشی رو سایلنته؟

صدای خندم که بلند شد با صدایی که داشت سعی می کرد بلند نشه غرید: پات که به اتوبوس می رسه؟ صندلی بغلمون یه بچه ی نق نقوی 10 ساله است. عزیزم سفرِ خوبی رو برات آرزو دارم. به آقاتون سلاممو برسون بگو مراقبت هستیم نگران نباشه...

- به جونِ الی، صدات بلند بود رو اسپیکر نزدم.

-- خیلی خب مراحمِ اوقاتِ دونفری نمی شم. فقط زود تمومش کن که الان مسافرا دارن سوار می شن

نگاه متعجبمو از نرده های سفیدِ پایانه گرفتمو در حالیکه دستم به دستگیره ی ماشین خشک شده بود گفتم: الهامِ خر... مگه بلیط برای ساعت 10 نبود

با صدای ذوق داری گفت: طبق بررسی هایی که از گذشته درخشانت داشتیم به این نتیجه رسیدیم که ساعتِ حرکتو نیم ساعت زودتر بهت اعلام کنیم. بعله

- بله و بلا....

-- بی ادب جلوی شوورت درست حرف بزن . من گفتم 10 الان ساعت ده و ربه. می گفتم 10:30 که دیگه هیچی

با گفتنِ دارم برات ارتباطو قطع کردم و خجالت زده به چهره ی خندانِ امیر خیره شدم

-- واجب شد الهامو ببینم


romangram.com | @romangram_com